X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

سلام این پستو دیشب یه بخشیشو نوشته بودم ولی وقت نشد تموم کنم دیگه فک کردم امشب کامل کنم بذارم.

برای اینکه به ترافیک نخوریم بابا گفت  صبح بعد نماز راه میفتیم.ولی عرفان بیدار نشد.چون عادت داره برای مدرسه ساعت ۶:۳۰بیدار شه نمی تونست زودتر پاشه.بابا هرچی صداش کرد گفت پاشو قراره بریم شمال ...ولی فقط  چشاشو به زور یه کم باز کرد دوباره خوابید.بابا دیگه همونطور تو خواب لباس تنش کرد.

تو ماشینم خواب بود.دیگه ساعت ۷بیدار شد ولی انگار هنگ بود گفت کجا داریم میریم؟

من گفتم یادت نیست ؟داریم میریم شمال دیگه عرفان...

وااای اینوگفتم شروع کرد غر زدن  هی میگفت چرا منو بیدار نکردید؟

بابا هرچی میگفت من کلی صدات کردم قبول نمیکرد.خیلی عصبانی بود هی میگفت باید بلند صدام میکردید روم آب میریختید که پاشم.

بابا گفت حالا چی شده مگه عوضش خوابیدی الان سرحالی دیگه.ولی یهو گریه ش گرفت گفت آخه یه چیزی جا گذاشتم.

ولی نمیگفت چی که هرچی میپرسیدیم فقط میگفت یه چیز خیلی مهمه واجب بود.بابا گفت خب بگو چیه؟..اگه واجب باشه بابا اونجا برات میخرم.

گفت نخیرم نمیخرید.

من گفتم عرفان خب بگو چیه دیگه داداشی.

در گوشم گفت پلی استیشنو میخواستم...من لبمو گاز گرفتم گفتم عرفااان..چه بهتر خواب موندی.

عصبانی شد گفت نخیر امیر بدجنس.بابا گفت چی گفت مگه؟من نگفتم ولی خودش عصبانی گفت چیه مگه پلی استیشنمو میخواستم.

بابا گفت عرفان بازم میخواستی بری سراغ پلی استیشن بابارو عصبانی کنی؟!!!

با گریه گفت نخیر میخواستم یواشکی بیارم که عصبانی نشید.

وای یعنی نزدیک بود بلند بخندم ولی جلوی خودمو به زور گرفتم چون بعد بیشتر عصبانی میشد بیشتر لج میکرد.

بابا گفت آفرین آقا عرفان...یواشکی؟!!!اونجا که اگه می دیدم آوردی دیگه خیلی بیشتر عصبانی میشدم،نمیذاشتم بازی کنی تازه تنبیهتم میکردم.

گریه ش بیشتر شد گفت آخه چرااا؟!

بابا گفت چون قبلا بهت گفته بودم که تو سفر نباید پلی استیشن بازی کنیم.

ولی باز گریه میکرد.من و بابا کلی قربون صدقش رفتیم گفتیم قراره مثل دفعه قبل کلی کیف کنیم ولی عرفان گریه ش بگیره دیگه تموم نمیکنه که....

آخرسر بابا گفت عرفان یعنی حتما باید دعوات کنم که تموم کنی؟ها؟

گفت إإإ خب میخوام برای امام حسین گریه کنم.منو دعوا کنید خدا دیگه دوستون نداره.

عرفان واقعا تو بهونه پیدا کردن خیلی موذیه و زرنگه.

منو بابا خندمون گرفته بود بابا یه کم سر تکون داد بعد جدی گفت خب اگه برا امام حسینه که اشکالی نداره ولی یادته که خدا پسرای دروغگو هم دوست نداره؟آره؟

عرفان گفت منکه دروغگو نیستم. بابا گفت می دونم فقط گفتم یه وقت یادت نرفته باشه...

بابا اینطوری گفت واقعا زود گریه شو تموم کرد یه کم بعدم عادی شد دیگه،باز شروع کرد سوال کردن که کی میرسیم کی میرسیم؟هی هر یه ربع یه بار می پرسید

+آخر هفته یه پست دیگه درباره سفر میذارم.

برچسب‌ها: شمال، پلی استیشن
[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 22:59 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر