X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

دیروز صبح که بیدار شدم یه حال خیلی خیلی بدی داشتم.تو دلم یه استرس بدی بود.خیلی پشیمون بودم از کارام مخصوصا از اینکه اونطور با بابام حرف زدم.برا همین از اتاق بیرون نرفتم اصلا.نیمساعت بعد بابام صدام کرد گفت:امیر جان..اگه بیداری بیا پایین.

من یه لحظه شک کردم که درست شنیدم یا نه...آخه بابا وقتی ناراحته ازم بیشتر صدام میکنه امیر خان.برای همین فک کردم شاید اشتباه شنیدم.دیگه رفتم پایین ،فقط دعا میکردم عرفان نباشه و نبود.

بابا عصبانی نبود  ولی من اصلا روم نمیشد بهش نگاه کنم آروم فقط سلام کردم.

بابا جوابمو داد و برام چایی ریخت بعد گفت:دیشب نیومدم چون عصبانی بودی..آدم عصبانیم نمی تونه گوش بده.الان که دیگه عصبانی نیستی انشاالله ها؟

منم یه جور ضایعی هستم هر وقت خیلی خجالت میکشم گریم میگیره...بعدم کلی معذرت خواستم که اونجور بد حرف زدم و اون حرفای بیخود و گفتم و گفتم که نمی خواستم عرفانو بزنمو دست خودم نبود ولی پرسیدم که قبول دارن حق داشتم از حرف عرفان ناراحت شم؟

بابا گفت معلومه که قبول دارم.. چون حرفش خیلی بد بود حق دادم عصبانی باشی..حق دادم نخوای همون دیشب با هم آشتی کنین و مجبورت نکردم وگرنه میدونی چقد از قهر بدم میاد.

بعدش کلی توضیح داد که بفهمم عرفان چرا اون حرفو زده و منم تمام مدت گوش کردن فقط گریه کردم چون همه اون روزا و چیزایی که ازش بدم میومد دوباره جلوی چشمم اومدن.

آخرشم گفت باید قبول کنم که از ته دلش نبوده و باید بزرگوار باشم و ببخشمش.

بابا برام تعریف کرد که دیشب که آخر شب رفته پیشش وگفته دیگه بگیر بخواب باورش نمیشده.فک میکرده قراره بیان پیشم آشتی کنن.بابا  وقتی گفته عصبانی ام و نباید بیان پیشم دیگه با گریه التماس میکرده که بابابذاره بیاد .گفته من خودم با داداشم آشتی میکنم بهش میگم که دیگه هیچوقته هیچوقت تو اتاقش نمیرم بعد دیگه منو میبخشه.آخرشم با گریه خوابیده.دلم برای عرفان سوخت.

بابا گفت میخواد عرفانو ببره بیرونو درباره حرفی که زده باهاش حرف بزنه و گفت منم تو اون مدت دلمو باهاش صاف کنم و دیگه ناراحت نباشم،بعدم ازم قول گرفت که وقتی برگشتن باهاش آشتی کنم.منم قول دادم.

ولی از یاد حرفشم باز گریم میومد.ولی کلی باز به حرفای بابا فک کردمو کامنتای دوستانو چند بار خوندم و حالم دیگه خوب شد.

وقتی عرفان و بابا اومدن من جلوی تلوزیون بودم.عرفان با اون قیافه مظلوماش اومد جلو آروم سلام کرد.دستش پشتش بود.من جواب دادم.یهو دستشو آورد جلو گفت داداش ببخشید من خیلی کارای بد کردم حرفای بد زدم قول میدم دیگه حرف اشتباهی نزنم خوب فک کنم بعد حرف بزنم ببخشید داداش توروخدا ببخشید.

دستش گل بود.وقتی خندیدم گل و گرفتم دیگه خجالتش رفت یهو پرید تو بغلم گفت داداش من دیگه هیچوقت نمیام تو اتاقت اصلا ..اگه اجازم بدی من دیگه نمیام هیچوقت که کار بد نکنم قوله قول.

منم محکم بغلش کردم بوسش کردم. گفت داداش آشتی هستیم؟ .گفتم آره دیگه آشتیم.تو  هم ببخشید زدمت .یه اخمی کرد گفت نه تو نگو ببخشید من کاربد کردم حرف بد زدم باید ادب میشدم...ولی باشه  میبخشم . بازم بوسش کردم.دیگه هی بالا پایین میپرید میگفت هورا هورا.

واقعا تو اون چند ساعت که خیلی بد بودخونه خیلی سوت و کور شده بود که صدای عرفان نمیومد.شامم رفتیم بیرون  که خیلی خوش گذشت.

امروزم من داشتم تمرینایی که چهارشنبه نصفه مونده بود حل میکردم.در اتاقم نیمه باز بود.عرفان دوتا در زد.نگاه کردم دیدم داره سیب میخوره یه سیبم دستشه.گفت بیا امیر بابا گفت اینو بدم بهت.گفتم بیار بده ..همونطور دم در وایساده بود گفت نه نمیام تو...من قول دادم دیگه نیام تو اتاقت.

گفتم  خودم میگم بیا تو اشکال نداره که. ولی گفت نه بیا خودت بگیر من نمیام.گفتم خوب پرت کن گفت نه بابا گفته پرت کردن خیلی کار بده زشتیه گفتم اصلا سیب نمیخوام ببر.گفت نه بیا بگیر بابا گفته بدم بهت.گفتم خوب بیار بده دیگه.گفت نه...بابا اومد گفت إ چرا هنوز سیبو ندادی؟گفت من قول دادم دیگه تو اتاق امیر نرم.بابا دست عرفان گرفت آورد تو اتاق.عرفان خودشو کشید گفت نه نه قول دادم نمیام.بابا گفت عرفان من دیروز چی گفتم بهت؟گفتم هروقت داداش گفت نیا تو یا گفت برو بیرون باید همون کارو بکنی.نه اینکه هیچوقت نیای.حالا سیب و بده داداش. اومد سیب و داد.منم گفتم دستت درد نکنه.گفت داداش اجازه هست برم بیرون؟.بابا خیلی خندش گرفته بود منم خندم گرفت.وقتی رفتن بیرون بابا با خنده داشت بهش می گفت که دیگه نمیخواد برا بیرون رفتن اجازه بگیره.

عرفان واقعا عجیبه.عجیب و بامزه.


+خیلی فک کردم.اولش نمیخواستم بگم ولی آخه من که همه چیزو تعریف کردم...خوب اینم میگم دیگه.ولی چون خوشم نمیاد و میخوام فراموش بشه ریز نوشتم.بعدشم شاید پاکش کردم اصلا.

عرفان اون روز بهم گفت :حتما مامانم  تو خیلی اذیتش کردی که از خونه رفته.

+یه چیز دیگه..فک کنم این پنجشنبه جمعه بیشتر از یکساعت اینترنت اومدم.فک کنمااا ولی خوب یه جور خاص بود دیگه.دیگه تکرار نمیشه.

ببخشید اگه ناراحت شدید.دیگه این چیزا رو نمینویسم.به قول عرفان قوله قول

برچسب‌ها: آشتی، عرفان
[ جمعه 15 آبان 1394 ] [ 14:42 ] [ amir ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 159937

Online User

ابزار وبمستر