X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

اسمم امیره و متولد 79 هستم.بابام کامران36 و داداش کوچولوم عرفان 6 سالشه.ما چند وقتیه که زندگی سه نفره جدیدمونو شروع کردیم.

حالا از اول

تا وقتی 12 سالم بود چهارتایی زندگی می کردیم،با مادرم.اما بعد طلاق دادگاه حضانت عرفان و داد به مادرم. مادرمم رفت شهر خودشون شیراز.اینطوری شد که از سه سالگی دیگه داداش کوچولوم پیشم نبود و فقط تلفنی با من و بابا ارتباط داشت و شاید سالی یه بار همدیگر و میدیم.تا اینکه چند وقت پیش مامانم گفت که میخواد بره اونور آب.بابام گفت هر جا میخوای بری برو ولی بدون بچه بدون عرفان.مامان قبول کرد.فکر نمی کردم قبول کنه، یه بار از من گذشته بود،فکر نمی کردم از عرفان هم بگذره.همیشه فکر میکردم عرفان براش یه جور دیگه ست.ولی اشتباه میکردم.

بابام گرم و صمیمیه ولی عصبیم هست،یعنی زود جوش میاره...بدجوری هم به تنبیه بدنی معتقده، البته نه تا وقتی مطیع و حرف گوش کن باشی.حالا تو زندگی جدیدمون یه مشکل بزرگ هست.اینکه عرفان مطیع بودن و بلد نیست.یعنی مادرم از اون آدمایی که بچه شونو لوس بار میارن و اجازه میدن هرکاری بکنه و هیچی بهش نمی گن.

حالا من موندم و یه بابای زود جوش با یه داداش کوچولوی شیطون حرف گوش نکن که دائم به هم می پرن.منم کارم شده آروم کردن بابامو ساکت کردن داداش.ماجراهایی داریم ما سه نفر...

[ دوشنبه 8 تیر 1394 ] [ 09:34 ] [ amir ]

 اینکه طاها و عرفان تو یه مدرسه ان واقعاً خوبه،چون بلاخره یه جورایی مراقب همند و هیچکدوم تنها نیستن ولی خب اشکالات و معضلاتی هم داره که فکر کنم  هرچی بگذره بیشتر هم بشه!!!

بعد از دعوای اول مهر، عرفان یه چندباری به بهونه های مختلف می رفت سرکلاس طاها که بهش سر بزنه ببینه حالش خوبه یا نه!! یه چندباری هم طاها اینکارو تکرار کرد و سر همین معلم عرفان به بابا زنگ زده بود و خواسته بود با عرفان حرف بزنه، بابا هم با عرفان حرف زد و بهش گفت که فقط حق دارن زنگ های تفریح همدیگر و ببینن .

با اینکه اون روزعرفان بیش از پنج شیشتا دلیل موجه برای رفتن پیش طاها آورد ،به این امید که مثلاً بابا دیگه حداقل یکی دوتاشو مجاز اعلام کنه ولی بابا قاطعانه همه رو رد کرد.

مثل اینکه: اگه پاکنم گم شد می تونم برم از طاها بگیرم؟...یا اگه سر صدا شنیدم چی؟ نرم سر بزنم؟!!..اگه حالم بد شد خواستن ببرنم دکتر به طاها خبر ندم؟...اگه زلزله اومد چی؟ دیگه اون موقع که میشه برم؟!!!

این آخری رو هم اولش با عتراض گفت ولی بابا که فقط نگاش کرد دیگه خودش خنده اش گرفت ولی باز گفت: آره دیگه اینو خودم می دونم که اشکال نداره بعدم رفت..پررو

خلاصه این ماجرا به خیر گذشت و رسیدیم به ماجرای تنها خونه اومدنش که با تلاش های بابا اونم بلاخره ختم به خیر شد ولی از اونجایی که می گن "تا سه نشه بازی نشه"  و با پشتکاری که عرفان داره این هفته یه قشقرقی به پا کرد که آخرش ختم به...شر که نه ولی یه کاری کرد که از این بعد هرماه قراره یه روز و با اشک و غصه و حسرت بگذرونه هر چند که دعا می کنم اینطوری نشه و بابا یه جوری بلاخره کوتاه بیاد بعد از دو سه ماه.

مدرسه عرفان هر ماه همه پایه ها رو یه جایی میبره اردو...اردوی ماه پیشم از معدود اردوهایی بود که در کمال آرامش گذشت ولی سه شنبه که برگشتم خونه ،آرامشِ اردویِ مهر قشنگ داشت جبران میشد چون صدا ی بابا تا تو حیاط میومد

بابا داشت می گفت: از این به بعد حرف اردو رم از دهنت بشنوم بدجوری ازم کتک می خوری عرفان...فهمیدی چی شد؟ تموم شد...دیگه هیچ رضایتنامه اردویی رو حق نداری بیاری تو این خونه وگرنه من می دونم و تو..

اون روز بابا اونقد عصبی بود که نگفت چی شده..منم دیگه نپرسیدم،فقط عصری بهم گفت که شیر و کیکش و واسش ببرم چون ناهارم نخورده بود.

وقتی رفتم تو اتاقش رو زمین خوابیده بود و پاهاشو گذاشته بود رو تخت..البته سریع از جاش پرید چون فکر کرد بابائه ولی تا دید منم اشکاشو پاک کرد دوباره دراز کشید گفت: سلام داداش تویی؟ من هیچی نمی خورم دستت درد نکنه.

سلام کردم و پیشش نشستم گفتم: چرا؟ناهارم که نخوردی..گشنه ات نیست؟

گفت: بابا گفت من ناهار نخوردم؟

گفتم : نه ناظمتون زنگ زد گفت!!!!! آره دیگه پس کی گفت؟!!!

گفت داداش به بابا میگی یه دقیقه بیاد؟!..تورخدا...همونطورم اشکش از گوشه چشمش می چکید آدم دلش کباب میشد واسش.

گفتم :داداش بابا خودش میاد ..حالا فعلاً بیا اینو بخور بعد بگو چی شده.

گفت:داداش بابا گفت دیگه هیچوقت نمیذاره برم اردو...بعدم شروع کرد زار زدن

گفتم اینو خودم شنیدم..چرا نمیذاره؟ باز چی شد امروز؟ گریه نکن دیگه داداش.

یه کم که آروم شد گفت: طاها رو با خودم بردم اردو!!!!

دیگه همینقدر بس بود تا بفهمم بابا چرا اینقدر عصبانیه و گفتم: عرفاااااان..باز تو...

گفت :خب خیلی دلش میخواست بیاد..من چیکار کنم داداش؟!

همونموقع صدای بابا اومد که گفت: امیر داری میای پایین یادت نره لیوان خالی رو بیاری..

بلند گفتم چشم بابا و بعدم گفتم: تو فعلاً اینارو بخور ، نمی خواد کاری کنی

باز گفت نمی خورم

گفتم : عرفان مسخره بازی در نیار..نشنیدی بابا چی گفت؟ بخور میخوام برم پایین

با بغض گفت خب گشنم نیست!

منم گفتم نخور! کلاً  حرف گوش نکن که بابا هم دیگه کلاً نیاد سراغت

بعدم پاشدم بیام بیرون که گفت: خب باشه می خورم..وایسا...بعدم پاشد اومد لیوان و سر کشید.

وقتی اومدم پایین بابا دیگه خودش برام تعریف کرد.

یعنی از نظر خودشون مو لا درز نقشه شون نمی رفت و قرار نبود کسی چیزی بفهمه فقط نمی دونم چرا معلم کلاس اولِ نقشه شون اینقد ساده لوح و بی خیال فرض شده بود؟!!! 

زنگ تفریحی که قرار بود بعدش عرفان اینا برن اردو،طاها با وسایلش اومده تو حیاط و یه جایی تو حیاط قایم شده..به دوستشم گفته من زنگ بعد دیگه نمیام کلاس چون قراره بیان دنبالم...بعدم عرفان و چند تا از دوستاش یواشکی طاها رو با خودشون سوار اتوبوس کردن.

زنگ بعد معلم طاها که فهمیده بردنش خب رفته دفتر ببینه چی شده و چرا بردنش که ..می فهمن کلاً نیست

اولین کاری هم که کردن زنگ زدن به زن عمو و پرسیدن که اومده بچه شو برده از مدرسه یا نه؟!!!!!!!!!!!!

چرا ؟چون موقع اردو در مدرسه باز بوده و خیلی از اولیا اومده بودن بدرقه بچه ها ، اینام فک کردن شاید اون وسط مثلاً زن عمو هم یهو اومده بچه شو برده؟! همنجوری الکی! یهویی ...بی خبر!

دیگه معلومه بنده خدا زن عمو چجوری خودشو رسونده مدرسه!!بعدم زنگ زدن به بابا که ببینن اون خبر  داره یا نه!بعدم بابا جون اینا و عمو کیارش و... یعنی عالم و آدم با خبر شدن و نگران تا بلاخره سر دربیارن کی قرار بوده بیاد دنبالش که به دوستش اونجوری گفته...آخرم بابا بلاخره فهمیده و حدس زده که ماجرا یه ربطی به اردوی عرفان داره و گفته زنگ بزنن به کادر اردو و ناظمم زنگ زده و آخرشم طاها رو زیر صندلی اتوبوس که قایم شده بود پیدا کردن

دلم برای زن عمو واقعا سوخت..بابا می گفت بنده خدا از نگرانی نمی دونست چیکار کنه..فک کرده بود همکلاسی طاها واقعا دیده یکی اومده بردتش واسه همین می گفت حتماً دزدیدنش

بابا که اینا رو گفت منم کم کم به این نتیجه رسیدم که عرفان اگه اردو نره بهتره..هم برای خودش هم بقیه..

دم غروب بابا  عرفان و صدا کرد بیاد پایین.

وقتی اومد بابا گفت: تکلیفاتو انجام دادی؟

سرش پایین بود و ناراحت گفت:دارم می نویسم

بابا گفت تا حالا چیکار میکردی پس؟ ها؟

گفت داشتم می نوشتم

بابا یه کم نگاش کرد بعد گفت: از فردا دیگه نه حق داری تلوزیون ببینی، نه بازی کنی...نه حیاط بری...از مدرسه یه راس میری تو اتاق فقط می شینی سر درسات.

وااای بابا وقتی اینارو گفت منم اندازه عرفان غمم گفت آخه وقتی اینشکلی از همه چی محروم میشه اوضاع خیلی بدجور میشه...خیلی رو اعصابه همه چی

عرفان بدجوری بغضش گرفته بود و اصلا نمی تونست حرف بزنه.

بابا عصبانی گفت: نشنیدم صداتو!!

به زور گفت: چشم بابا..بعدم بغضش ترکید و اشکش راه افتاد.

بابا گفت:اینجام واینستا،برو تکلیفاتو تموم کن.

عرفان با بغض و گریه گفت: باشه الان میرم ..فقط یه چیزی بگم؟ توروخدا بابا..اون دفعه که..شیشمیا رو بردن اردو...داداشِ اون ششمیه که تو کلاس طاهاست...اونم با داداشش رفته بود...طاها هم دلش می خواست.

بابا لحظه به لحظه عصبانیتش بیشتر می شد از حرفای عرفان گفت:بی خبر با داداشش رفت؟! پدر مادرش فک کردن گم شده؟ فک کردن دزدیدنش؟ آره؟ عرفان قبلاًنم اینو صدبار بهت گفتم ولی انگار حرف فایده نداره...آخر هفته صدبار می نویسی"هر کس هرکاری می کنه قرار نیست منم انجام بدم"تا شاید ایندفعه این صدبارو یادت بمونه...

یعنی واقعاً عرفان به نفعش بود سریعتر بره بالا چون هر دقیقه می گذشت و هر حرفی می زد انگار یه تنبیه اضافه می شد به تنبیهاش ولی نرفت که هیچی وقتی از این حرف بابا گریه اش زیاد شد یهو گفت:اردو چی میشه؟!!

فک کنم میخواست بدونه اون تنبیه هم سرجاشه یا نه ولی هرچی بود بابا دیگه آمپر چسبوند گفت: من امروز نگفتم یه بار دیگه این کلمه رو از دهنت بشنوم چیکارت می کنم؟!! ها؟! برو اون خط کش و وردار بیار..بجنب

یعنی بابا صداش بالا رفته بودا عرفانم خیلی هول کرده بود ..فک کنم حرف بابا رو یادش رفته بود گفت: نه نه ببخشید..فقط می خواستم ببینم..اونم هست؟! ببخشید بابا

بابا گفت:مگه من با تو شوخی دارم...هنوز اینجایی که!! .عرفان بلند شم..

گفتم بابا توروخدا ایندفعه رو ببخشید..حواسش نبود...یادش رفته بود..دیگه تکرار نمی کنه...

بابا هم خداروشکر دیگه کوتاه اومد فقط گفت:دفعه دیگه یادش بره، یه کاری می کنم قشنگ یادش یادش بمونه

خلاصه اون روز گذشت و فرداییشم عرفان از مدرسه که اومد فقط تو اتاقش بود و صداش در نمی اومد...پنج شنبه هم از صبح رفتیم راهپیمایی اربعین که بعد از اون دو روز واقعا آرامش دهنده بود خداروشکر امسالم قسمت شد بریم. واقعا ما جامونده ها از کربلا ،اگر این راهپیمایی و  حرم عبدالعظیم حسنی(ع) رو هم نداشتیم معلوم نبود دیگه چیکار باید می کردیم اربعین

بعد از نماز و زیارتم رفتیم بهشت زهرا پیش عمو کوروش و سه تاییمون همه ی غم عالمو  زار زدیم و بعدش حالمون سرجاش اومد قشنگ.

وقتی برگشتیم عرفان نشست پای جریمه ولی خیلی نتونست بنویسه چون واقعاً خسته بود واسه همین بابا گفت بذاره واسه فردا.

ولی از امروز صبح شروع کرد به نوشتن و فقط برای ناهار اومد پایین،الانم بابا رفته اتاقش ، فک کنم بلاخره تموم کرده و دیگه وضعیت سفید میشه از فردا ولی... این محرومیت از اردو....

خدا کنه بابا کوتاه بیاد

[ جمعه 19 آبان 1396 ] [ 20:19 ] [ amir ]

شروع این ماه خداروشکر بدون هیچ اتفاقی گذشت ولی با پیاده روی هایی که هفته قبل عرفان رو مخ بابا کرد و همچنان هم ادامه داره من هر لحظه منتظر یه اتفاقم.

ماجرا هم اکثراً با یه سوال از من شروع میشه و ایندفعه هم عرفان با سوال: داداش تو کلاس سوم بودی بابا میومد دنبالت مدرسه؟!..،پروژه جدیدشو استارت زد.

گفتم آره میومدن دنبالم

گفت مطمئنی کلاس دوم نبودی یا اولی؟!سومم بابا میومد؟

گفتم بله مطمئنم... تا کلاس چهارم میومدن دنبالم.

یه کم فک کرد و سر تکون داد ولی شب نشسته بودیم که یهو لفظ قلم گفت: بابا فک کنم دیگه لازم نباشه بیایید دنبال منو طاها.

من نزدیک بود خندم بگیره چون با سوال بعداز ظهرش منتظر بودم شروع کنه ولی بابا فقط پرسید: چطور؟

گفت:خب دیگه کلاس سومم خودم تنها می تونم بیام،،،حواسم به طاها هم هست..،اول طاها رو میبرم خونشون بعد میام خونه...فقط کلید ندارم.

یعنی تنها مشکل پیشرو رو هم که نداشتن کلید بود آخرش مطرح کرد که بابا یه وقت تو زحمت نیوفته واسه پیدا کردنش!!

بابا گفت: نه پسرم نمیشه تنهایی برگردید.،ان شاالله چند سال دیگه که بزرگتر شدید.

گفت: چرا چند سال دیگه.. من الانم می تونم.

بابا گفت: قرار نیست آدم هرکاری و که میتونه انجام بده،..هر وقت موقعش بود بابا خودم برات کلید میسازم بیای خونه.

گفت:خب چرا الان نه؟من می تونم.بلدم خودم از خیابون رد شم..کلاس اول بودم یاد گرفتم یعنی تازه اون موقع هم می تونستم تنها بیام خونه.. دیگه الانکه خیلی بزرگترم..فردا تنهایی بیاییم که ببینید می تونم؟ تو رو خدا.. داداش کلیدتو میدی بهم؟

بابا گفت: پسرم شما که بزرگ شدی دیگه باید بدونی وقتی بابا یه حرفی رو می زنم باید بگی چشم...شما هنوز به سنی رسیدی تنهایی بخوای بیای خونه،چون به غیر از خیابون صد تا خطر دیگه ام هست که صدبار قبلا بهت گفتم سر تنهایی بیرون رفتنات..یادت هست؟!!!

وقتی بابا حرف بی اجازه بیرون رفتناشو پیش کشید انگار یه کم خجالت کشید و دیگه هیچی نگفت ،فقط ناراحت جلوشو نگاه می کرد،بعدم آروم گفت:خب باشه...

ولی فرداش ماجرارو از یه جهت دیگه دنبال کرد.

گفت:بابا چندسال دیگه اجازه میدید تنها بیام خونه؟

اینو که پرسید بابا فقط یه جوری نگاش کرد...عرفانم گفت:خب نگفتید چند سال دیگه؟ یعنی کلاس چندم مثلاً ؟مثل داد اش وقتی کلاس چهارم شدم؟

من گفتم:إ کی گفتم چهارم؟ گفتم تا چهارم...یعنی از کلاس پنجم دیگه خودم میومدم خونه.

بیخود داشت انگ تحریف تاریخ بهم میزد جلوی بابا.

گفت :خب یعنی کلاس پنجم شدم؟آره بابا؟

بابا گفت دیشبم بهت گفتم هر وقت وقتش شد خودم بهت میگم ، کلیدم برات میسازم .

گفت: کی وقتش میشه؟کلاس پنجم؟

بابا گفت: شاید! هر وقت به این نتیجه برسم که هیچ مشکلی پیش نمیاد که تنهایی برگردی.

وااای یعنی این عرفان بعضی وقتا یهو خیلی خنگ میشه...شایدم خودشو میزنه به خنگی ولی اگه اینطوری باشه خیلی طبیعی خنگ میشه.

آخه یهو با ذوق گفت:یعنی ممکنه مثلا یه ماه دیگه به این نتیجه برسید؟!!

بابا خندش گرفت یه کم گفت:نخیر.،یعنی شما کلاس پنجمم که بشی اونموقع هم باید ببینم میشه تنها بیای خونه یا نه تا قبل کلاس پنجمم اصلا لازم نیست بهش فک کنیم یا دربارش حرفی بزنیم یا قراری بذاریم.،باشه بابا؟!

خلاصه اون شبم گذشت و لطف کرد ۲۴ساعت به مخ بابا استراحت داد ولی پس فرداییش که رسیدم خونه وسط بحثشون بود باز..در واقع آخرش بود..

عرفان با صدای بلند داشت می گفت: پس کی یاد بگیرم؟چطوری یاد بگیرم اینطوری؟

بابا هم عصبانی گفت:ساکت ببینم...بی ادب...نگفتم دیگه حرفشو نمی زنیم؟!  حالا که خواهش کردی و اجازه دادم صداتو می بری بالا؟! یک کلمه دیگه نشنوم صداتو ها عرفان! بجنب بالا ببینم.

ناراحت گفت: خب ببخشید بابا..آخه اینجوری هیچوقت یاد نمیگیرم.

من سلام کردم و بلاخره منو دیدن..بابا جوابمو داد ولی عرفان گفت: داداش یه لحظه ببین چی میگم!!

بابا گفت:تو حرف نمی زنی دیگه وقتی هنوز یاد نگرفتی اول باید جواب سلام داداشتو بدی..نباید صداتو برا بزرگتر ببری بالا...بچه بی ادب تو این خونه اصلا حق نداره حرف بزنه..سریع بالا ببینم.

عرفانم زیرلب سلام کرد و بعدم آروم رفت بالا.

پرسیدم باز چی شده..بابا هم برام گفت که اون روز صبح که جلوی مدرسه داشتن از ماشین پیاده میشن عرفان فقط گفته:ظهر جلوی مدرسه منتظر نباشید.،برید جلوی اون گل فروشی وایسید تا ما بیاییم بعدم با طاها سریع رفتن...اینم بگم که اگه بخوای از مدرسه برسی به گل فروشی باید از یه خیابون رد شی که خدایی من تنهایی جرات نمی کنم رد شم یعنی اینقد خفنه..بعدانتظار داشت بابا به حرفش گوش کنه بره اونجا منتظرشون ،دوتا جایزه ام خریده باشه براشون که تونستن سالم از خیابون رد شن برسن به ماشین.

بابا می گفت این روزا قشنگ یه ربع قبل زنگ میره جلوی مدرسه منتظرشون که مبادا به سرش بزنه یه کاری کنه..به جای حرف گوش دادنم صداشو میبره بالا..

خلاصه تا شب بازم حرف زدن و  بلاخره آشتی کردن ولی بابا گفت حدس میزده که قضیه تنها خونه اومدنش همونجوری الکی تو کله اش نیومده و بلاخره بعد از چند روز موفق شده بودازش اعتراف بگیره که به خاطر حرف یکی از بچه های مدرسه  می خواسته که بابا دیگه نره دنبالش..

نمی دونم بابا دیگه چیا بهش گفته و تا چه حد قانعش کرده ولی فک کنم هنوز یه کم کار داره  چون امروز باز داشت تعریف میکرد که حامد،یکی از همکلاسیاش تنهایی میره خونه چون مامان باباش هردو شاغلن و وقت نمی کنن برن دنبالش.

فک کنم بابا فعلاً باید همون یه ربع زودتر جلوی مدرسه باشه

+از همه معذرت میخوام.می دونم قرار بود آخر هفته ها پست بذارم ولی برنامه هام جور نمیشه.انگار آخر هفته بیشتر درگیرم.یکی از مخاطبا خواسته بود زمان پست گذاشتنم رو دقیق مشخص کنم...ولی وااقعا نشده...یعنی آخر هفته کلی هم که گفته بودم نتونستم بهش عمل کنم.پس فقط می تونم بگم هر وقت بتونم و وقت شه میام و می نویسم. شرمنده.

[ دوشنبه 8 آبان 1396 ] [ 22:39 ] [ amir ]

به غیر از روز  اول مهرکه...  کلاً مهر آرومی داشتیم....عرفان و طاها مثل دوتا پسر آقا و عاقل و بزرگ میرن مدرسه و میام،فکر کنم کل سهمیه ی شیطنت مهر ماهشون رو همون روز اول خرج کردن و الان دارن انرژی ذخیره می کنن برای ماه آینده..خدا رحم کنه فقط.

مدرسه من هم خداروشکر همه چی امن و امانه...درسا خوبن معلم ها خوبن، ناظم هم خوبه..خداروشکر سالم و سرحال و با اقتدار داره انجام وظیفه می کنه کماکان

سر همین آرامش کم سابقه و احتمالاً قبل از طوفان.... یه سری به قسمت چرکنویس وبلاگ زدم  و در کمال ناباوری دیدم یه پستی رو پارسال نوشتم ولی هیچوقت منتشرش نکردم!!!! ...هر چی ام فکر کردم و چندباری هم خوندمش به نتیجه نرسیدم که چرا منتشرش نکردم!!!!!..فک کنم اون موقع ها وقتم زیاد بوده و چند تا چندتا پست می نوشتم و سر همین این یکی بین چرکنویسا گم شده!!!

شایدم قسمت بود تو این قحطی ماجرا یه پست حاضر و آماده پیدا کنم...تا هفته آینده ام خدا بزرگه

پروژه ترک psp :))

تاریخ نگارش:  ۱۷ خرداد ۹۵

وقتی مامان برای عرفان psp سوغاتی آورد من فک میکردم که بابا اصلا اجازه نده عرفان بازی کنه ولی با این قانون که هر قدر بازی کنه باید همونقدر کمتر پویا ببینه اجازه داد و عرفانم راضی شده بود دیگه... ولی من می دونستم که بابا بلاخره یه کاری میکنه که عرفان دیگه بازی نکنه چون میدیدم هربار که عرفان میخواد psp رو  بگیره بابا هی بهش میگفت کم بازی کنه. این اواخرم که بازی کردنش خیلی بد شده بود ،مثلا میخواست کلک بزنه که پویا کمتر نبینه واسه همین همزمان با پویا دیدن psp هم بازی میکرد ولی بعد دو سه روز بابا دیگه اجازه نداد آخه یهو می دیدیم داره حرص میخوره و گریه میکنه، و قتی میپرسیدیم چی شده؟ یه بار میگفت حواسم رفت به کارتون  بازیم خراب شد یه بارم میگفت نفهمیدم آخر کارتونه چی شد!!

حالا عید که تو مسافرت بابا اجازه نداد psp رو بیاره و بعد از برگشتنم  سر اون ماجرا یه هفته محروم بود، سه هفته ای شد که اصلا بازی نکرد برای همین بابا بهم گفت بهترین وقته که قبل از تابستون یه کاری کنیم  که دیگه کلا بازی نکنه و منم کمک کنم.

کاره یه کم سخت بود و یه کم طول کشید ولی بلاخره شد.

ما همیشه شبا یه بازیه سه نفره می کنیم، مثل  بازیای فکری و مارپله و منچ و ..از وقتیم که عرفان دیگه خوندن نوشتن بلده بازیای نوشتنی هم میکنیم و شبای تعطیلم پلی استیشن.

حالا یه روز بابا به عرفان گفت که روزایی که psp بگیره و بازی کنه شبش دیگه بازی سه نفره نمی کنیم. عرفان که اولش فک کرده بود بابا داره تنبیهش میکنه ، میگفت اخه چرا منکه کاری نکردم  بابا هم گفت که نه... یه قراره جدیده.. چون بازی زیادی خوب نیست و ضرر داره، از این بعد قرارمون این باشه.

ولی عرفان میگفت نه ضرر نداره و معلمشون گفته که اتفاقا همش تو تعطیلی بازی فکری بکنید چون خیلیم مفیدن. بابا هم میگفت خب حالا که خیلی مفیده  دیگه psp بازی نکن که همش از این بازیا کنیم 

خلاصه بعد کلی بحث به زور قبول کرد و گفت باشه ولی معلوم بود دیگه...فرداییش قشنگ psp رو گرفت بازی کرد شبم انگار نه انگار  با اینکه وقتی ,بابا داشتpsp رو بهش میداد قرار و یادآوری کرد و اونم سر تکون داد که یادشه، بازم یکی از بازی فکریاشو آورد گفت :بیایید امشب اینو بازی کنیم خیلی وقته بازی نکردیم!!!

بابا گفت امشب که نمیشه..ببینیم فردا چی میشه.

گفت چرا نمیشه؟!!!!!!!!!!! وقتی هم قرار و یاد آوردیم کلا زد زیرش که قبول کرده گفت که قرار بدیه و نمیخوام و اصلا چرا بازی نکنم و...هیچی دیگه دوباره بابا همون حرفا رو تکرار کرد و یه چیزایی هم اضافه کرد و دیگه  آخرش عرفان قبول کرد و اعتراف کردکه  بازی گروهی بیشتر کیف داره.

بعد چون آخرش قول داد که از فردا دیگه بازی نکنه فک کرد دیگه بازی میکنیم ولی بابا قبول نکرد و گفت که از فردا اگه بازی نکردی بازی می کنیم.

گفت منکه قول دادم... بازی کنیم دیگه؟!! ولی بابا گفت نه فردا شب.

عرفان گفت داداش تو روخدا به بابا بگو بازی کنیم دیگه...

منم در راستای کمک به پروژهگفتم: أأأ عرفان خب چرا psp بازی کردی؟!! ببین بازی رو خراب کردی دیگه 

آخی بیچاره خودش که ناراحت بود من اونجوری گفتم دیگه بغضش گرفت گفت خب باشه از فردا دیگه نمیکنم

از حرفم خیلی عذاب وجدان گرفتم ولی بابا گفت که اتفاقا خیلی خوب گفتم و خیلی تاثیر داشته حرفم چون فرداییش عرفان واقعا psp بازی نکرد و شبم کلی بازی کردیم و کیف کرد ولی باز روز بعد psp گرفت و شبم باز خواهش و التماس کرد که بازی کنیم.میگفت من یه روز psp بازی نکردم دیگه، امروزم یه ذره فقط بازی کردم ولی بابا بازم قبول نکرد و عرفانم باز گریه زاری کرد و بعدم یکی دو روز psp نگرفت و من فک کردم که دیگه نمیگیره و تمومه  

ولی بعد بازم گرفت  بابا داشت میداد گفت عرفان یادت باشه داری بازی میکنیا، شب باز خواهش و گریه زاری  نبینما فهمیدی؟!! یه خورده مکث کرد ولی بعد گفت باشه و گرفت بازی کرد و ...شبم باز اومد و بازی میخواست هی میگفت همین یه بار بابا هم عصبانی گفت عرفان چی گفتم امروز بهت؟بازی بی بازی دیگم حرف نباشه.

عرفانم اعصابش خورد شد و کلشو فرو کرد تو مبل همون لحظه بابا به من اشاره کرد که منم اعتراض کنم دوباره.. منم گفتم ای بابا عرفااان خب من الان حوصلم سر رفته بود چرا همش بازی رو خراب می کنی.

یهو بابا گفت خب برو شطرنج بیار بازی کنیم حوصلت سر نره!!!! یعنی من اصلا فک نمیکردم بابا بعدش میخواد اینو بگه.  

داشتم میرفتم بیارم کلی گریه زاری کرد که شطرنج نه و یه بازی سه نفره بکنیم وقتیم که بازی رو شروع کردیم با یه حسرتی نشسته بود نگاه میکرد آدم دلش کباب میشد اونقد که مظلوم شده بود!!! نمی دونم چرا پانمیشد بره یه کاری بکنه ...مثلا نقاشی بکشه یا رنگ آمیزی کنه یا صدتا کار دیگه

ولی بعداین ماجرا عرفان فک کنم نزدیک یه هفته شد که psp بازی نکردولی بازم طاقت نیاورد و یه روز باز بازی کرد و شبشم اصلا نخواست که بازی کنیم!! منم چیزی نگفتم ولی بابا گفت امیر برو مار پله بیار بازی کنیم!!!! عرفانم که عاااشق مار پله  گفت نه نه خودم میارم بعدم با دو رفت آورد و سه تا مهره گذاشت رو صفحه ولی..ولی بابا مهره آبی و گذاشت کنار گفت امیر بیا

عرفان مظلوم گفت پس من چی؟!! بابا گفت یعنی یادت رفته امروز psp بازی کردی؟!!

گفت یه ذره بازی کردم بابا 

بابا گفت قرارمون چی بود؟!!

با بغض گفت آخه مار پله رو من دوست دارم،امیر که خیلی دوست نداره...امیر شطرنج دوست داره نه امیر؟!!

بابا گفت چرا اینم دوست داره.بعدم شروع کردیم

یه کم نگاه کرد بعدم زد زیر گریه و گفت قهره و رفت. واای خیلی بدجور بود گفتم دیگه خیلی گناه داشت بابا بابا هم خودش کلی قربون صدقش رفت اونقد که دلش سوخته بود ولی گفت که یه کم دیگه تحمل کنیم تمومه.یه چند دقیقه بعدم رفت پیشش.

خلاصه عرفان یه کم اذیت شد، یعنی همه مون اذیت شدیم ولی بلاخره psp از سرش افتاد.اونقد از سرش افتاد که میخواست دو دستی تقدیم عمو کنه

+ولی ...ولی من همون اول یه پیشنهاد مختصر و مفید برای ترک psp  عرفان داشتم که بابا قبول نکرد.گفت دیگه خیالم راحت شد یه چیزی میشی امیر ،ترشی ام که دوست نداری ولی پیشنهادم بدم نبودا گفتم یه موقع که حواسش نیست psp رو باز کنیم خرابش کنیم یا مثلا از بالای پله ها پرت کنیم پایین بشکنه...راحت 

*********************

سرنوشت نهایی psp رو هم که قبلاً نوشتم....آخرش نصیب عمو کیارش شد:)

برچسب‌ها: psp، پروژه، عرفان
[ جمعه 28 مهر 1396 ] [ 23:23 ] [ amir ]

هنوزم بس نیست؟!! شما که اینطوری نبودید!!! ازم دلخور می شدید گاهی ...ولی هیچوقت قهر تو کارتون نبود...حالا چی شده؟ از پنج ماهم رد شدا...پنج ماه!!!بس نیست واقعاً؟ منکه جبران کردم...یعنی سعی کردم جبران شه کارام دیگه چرا نمیایید؟دیگه بسمه ...دیگه نمی تونم...دیگه نمی تونم فقط دلمو خوش کنم به آخر هفته ها و  یه اتوبان که آخرش مثلاً برسم پیشتون...

یادتون رفته اون روزا رو که فقط شما می گفتید و من گوش میدادم؟؟!! حالا چی شده؟  چقد فقط من حرف بزنم و شما....من همون امیرما...به خدا همون امیرم...به خدا دارم میمیرم از دلتنگی..

اصلاً خبر دارید چیکار کردید؟ می دونید دلخورم از بابام، به خاطر شما؟

وقتی رفتید دیدن همه و به گوشم رسید، حسرت خوردم...ناراحت شدم ، ولی پیش بابام که اومدید دیگه فقط به گوشم نرسید...جلوی چشمم بود..بابامه دیگه..پیش همیم..اون روز..دیگه تو حال خودش نبود.فقط گریه می کرد..خیلی بی تاب بود..می خواست گریه نکنه ولی نمی تونست...بعدم برام گفت...گفت که اومدید..گفت بغلتون کرده، بوسیدتتون..با تمام وجود حستون کرده یه بار دیگه..انگار که برای همیشه برگشتید..نه..انگار اصلاً هیچوقت نرفته بودید...وقتی بیدار شده بود باورش نمی شد همش خواب بوده...باورش نمی شد دیگه واقعاً نیستید . فقط گریه می کرد و فقط من بودم که سنگ صبورش باشم...الانم دلخورم ازش.. از این همه جزئیاتی که برام گفت...باید میذاشت بازم بتونم الکی خیال کنم تو خواب شبیه خودتون نیستید...بازم بتونم الکی به خودم دلداری بدم که خواب هیچوقت نمی تونه مثل یه بار دیگه دیدنتون باشه، فقط یه بار دیگه..ولی.. 

ولی هیچوقت بهش نگفتم دلخورم ازش ..هیچوقتم نمیگم ..چون بابام سنگ صبور نداره جز من و عرفان... ولی عمو....عمو......آخه شما که بهتر از همه می دونید من خودم 6 ماه از سال و سنگ صبور لازمم ...شما که خودتون با بابام تقسیم کار کرده بودید برای سنگ صبور بودن من...حالا من چطوری سنگ صبور نبودنتون باشم؟...عمو خودتون بگید...چطوری؟

عمو...ببخشید...جز گلایه و شکایت چیزی نگفتم...کارم همیشه همین بود نه عمو؟ گفتم که همون امیرم...

حالا بذارید یه کم از چیزای دیگه بگم..بگم از زهرا؟ می دونید تا همین هفته پیشم اجازه نمیداد کسی قلب عروسک خرسیشو که کنده شده بود درست کنه؟ می گفت بابا میاد درست می کنه...بابا بلاخره هفته پیش راضیش کرد...گفت بابا پیش خداست،نمیشه بیاد عروسکتو درست کنه ولی خیلی غصه می خوره که ببینه تو به خاطر عروسکت اینقدر ناراحتی...بذار عمو برات درست کنم که بابا خوشحال شه...کلی با هم حرف زدن...همه رو خودتون شنیدید دیگه نه؟...چقد سخت بود اون مکالمه رو شنیدن و گریه نکردن ..دیدید داشتم خفه می شدم اون روز عمو از بغض؟  

منکه تا تو ماشین بیشتر دووم نیوردم ولی حالا بابا شبش تو خونه چی به روزش اومد...بماند...بازم خودتون دیدید حتماً..

طاها هم...بزرگ شده عمو...خیلی بزرگ...مثل خودتون...خیلی حواسش به زن عمو هست...خیلی..تو مدرسه که دعواش شده بود از ناظم خواهش کرده بود به مامانش زنگ نزنن...گفته بوداگه زنگ بزنید مامانم نگران میشه..من رفتم خونه خودم بهش می گم که منو دعوا کنه.دیگه ام دعوا نمی کنم.

عمو ....نه ...دیگه هیچی...چی بگم وقتی همه رو می دونید خودتون...بابا می گفت دیده که سر یه سفره با چندتا شهید بودید...بقیه هم خوابای خوبی دیدن ازتون...خوش به حالتون عمو...می دونم جاتون خوبه...پس عمو...دیگه نمی گم ..خودتون می دونیددیگه نه؟!خواهش می کنم...

اذان شد...من برم...فعلا خداحافظ

[ جمعه 21 مهر 1396 ] [ 04:15 ] [ amir ]

   1      2      3      4      5      ...      29    >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 168224

Online User

ابزار وبمستر