X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

اسمم امیره و متولد 79 هستم.بابام کامران36 و داداش کوچولوم عرفان 6 سالشه.ما چند وقتیه که زندگی سه نفره جدیدمونو شروع کردیم.

حالا از اول

تا وقتی 12 سالم بود چهارتایی زندگی می کردیم،با مادرم.اما بعد طلاق دادگاه حضانت عرفان و داد به مادرم. مادرمم رفت شهر خودشون شیراز.اینطوری شد که از سه سالگی دیگه داداش کوچولوم پیشم نبود و فقط تلفنی با من و بابا ارتباط داشت و شاید سالی یه بار همدیگر و میدیم.تا اینکه چند وقت پیش مامانم گفت که میخواد بره اونور آب.بابام گفت هر جا میخوای بری برو ولی بدون بچه بدون عرفان.مامان قبول کرد.فکر نمی کردم قبول کنه، یه بار از من گذشته بود،فکر نمی کردم از عرفان هم بگذره.همیشه فکر میکردم عرفان براش یه جور دیگه ست.ولی اشتباه میکردم.

بابام گرم و صمیمیه ولی عصبیم هست،یعنی زود جوش میاره...بدجوری هم به تنبیه بدنی معتقده، البته نه تا وقتی مطیع و حرف گوش کن باشی.حالا تو زندگی جدیدمون یه مشکل بزرگ هست.اینکه عرفان مطیع بودن و بلد نیست.یعنی مادرم از اون آدمایی که بچه شونو لوس بار میارن و اجازه میدن هرکاری بکنه و هیچی بهش نمی گن.

حالا من موندم و یه بابای زود جوش با یه داداش کوچولوی شیطون حرف گوش نکن که دائم به هم می پرن.منم کارم شده آروم کردن بابامو ساکت کردن داداش.ماجراهایی داریم ما سه نفر...

[ دوشنبه 8 تیر 1394 ] [ 09:34 ] [ amir ]

یه حدیث از امام صادق (ع) خودندم  که فرمودند: کسى که مؤمنى را براى گناهى سرزنش کند، نمیرد تا خودش آن گناه را مرتکب شود.

پست قبلیم مصداق کامل این حدیثه....تا حالا آدمای زیادی رو به خاطر "بد رفتن" سرزنش کردم و یهو دیدم...که خودم بهش دچار شدم ...پس با خودم گفتم حالا که فهمیدم باید یه جوری جبرانش کنم..هرچند اگه کامل جبران نشه.

بچه که بودم آرزو زیاد داشتم...مثل همه بچه ها..ولی  ازیه سالی آرزوهای زیادم تبدیل شدن به یه آرزو..فقط یکی..یه آرزو که  فقط برای خودم می خواستم...ولی بابا بهم فهموند که باید برگردم به آرزوهای زیادم و ..اتفاقا اون یه آرزو رو فراموش کنم...فهموندنش  خیلی سخت بود.خیلی دردناک بود، برای هردومون... ولی همیشه از بابا به خاطر فهموندنش تشکر می کنم چون اون روزا من زندگیم خلاصه شده بود به یه آرزوی اشتباهی...تا اینکه عرفان اومد پیشمون...از همون شب اول، وقتی عرفان با گریه خوابید، کنار اون حس عصبانیت و غمی که از قدیما برام زنده شد...اون آرزوی قدیمی لعنتی هم باهاش زنده شد...اون آرزوی اشتباهی...ولی اینبار برای خودم نبود...فقط برای عرفان میخواستمش...هر روزی که زجر عرفانو بیشتر می دیدم..بیشتر آرزو می کردم...عرفانو واقعا مستحق اون آرزو می دونستم...خوب که فک می کردم می دیدم اون آرزو در واقع برای من هیچوقت آرزو نبود، یه خاطره 12 ساله بوده که دوست داشتم تکرار شه ولی عرفان چی؟ هیچی!! واقعا هیچی...هرچقد بیشتر آرزو می کردم اوضاعم با مامان بهتر می شد...انگار بهم انگیزه می داد...تا ااینکه عید امسال..شیراز...شنیدن یه جمله..تو یه لحظه...آرزومو برای همیشه دفن کرد...منم به هم ریختم ..بدم به هم ریختم...به خاطر خودم؟ به خاطر عرفان؟ به خاطر آرزوم ؟ شاید..شاید اینا دلیلای خوب و منطقی باشه ولی..اصل مطلب اینه که من یه آدم ضعیفم...خودزنی نمی کنم..نه..این یه واقعیته...تو یه هفته ای که تنها بودم خیلی فرصت برای فکر کردن داشتم...خیلی فکر کردم...خیلی از خاطراتو مرور کردم ..این وبلاگم خیلی کمکم کرد...کل این وبلاگو از اول زیر و رو کردم و دیدم پره از  ضعفهای مکتوبم.....انکار ناپذیره...

ولی الان حالم خوبه...حالم خوبه که برگشتم خونه...حالم خوبه که بابام مثل همیشه هوامو داشت....حالم خوبه که فهمیدم چقدر ضعیفم و چقد راه دارم تا بزرگ شم تو این ماجرا ، تا برسم به عرفان...حالا واقعا می فهمم که چرا عرفان همیشه حس می کرد داداش بزرگمه....حسش اشتباه نبود...

تو پست قبل نوشتم که افتادم تو دور باطل...نه می تونم بگم و نه نگم...اما دور باطل و شکستم که بتونم درست برم و اینکه از روزی که این وبلاگ و زدم با خودم عهد کردم که بلاخره اینجا رو  به بابا نشونش بدم...که تا قبلش از اینجا نرم به خاطر همین دیروز که وبلاگ و باز کردم تا به بابا نشون بدم  ،فقط گوشیشو آورد، بوک مارکاشو باز کرد و نشونم داد ،اولین تو لیست بود" ما سه نفر" بعدم گفت: خیلی وقته می خونمت...تا قبلش نمی دونستم دست به قلم به این خوبی داری!!

فکر نکنم تا آخر عمرم دیگه همچون غافلگیری برام پیش بیاد...فکر کنم اون دیگه ته تهش بود.

و حالا این اولین و آخرین پستیه که می نویسم درحالی که می دونم می خونید بابا...

نویسنده های مشهور همیشه می گن سخت ترین قسمت هر داستانشون، پایانشه، من نویسنده نیستم ولی این وبلاگ و این پست داره بهم نشون میده که چرا اینو میگن.

24 تا کامنت در انتظار تائید نشون میده که من خراب کردم...آخر ماجرا رو خراب کردم..بدجورم خراب کردم و تنها کاری که همین آخر ماجرا می تونم بکنم اینه که بگم از همتون معذرت میخوام و ازتون تا آخر دنیا ممنونم چون کامنتای شما باعث شد که من اینجا رو بد تموم نکنم.

از همه مخاطبای وبلاگم از همه و همه شونم ممنونم که همراهم بودن، چه خاموش چه روشن چه نیمه روشن....بازم میگم که حلالم کنید هرچند شاید این پست هم چیزی رو جبران نکرده باشه ولی شما با بزرگواری خودتون منو ببخشید و حلال کنید.

عید مبعث رو هم به همه تبریک میگم.

خداحافظ همگی

+ بابا حالا نمیشه بگید از کی اینجا رو می خونید؟! 

[ شنبه 25 فروردین 1397 ] [ 20:05 ] [ amir ]

بعضی چیزا هست که دلت نمی خواد بنویسیشون...یعنی دلتم بخواد نمی تونی بنویسی...اصلاً نمیشه..هیچ رقمه راه نداره.

بعضی چیزام هست که نمیشه ننویسی،چون تا وقتی ننویسیش دیگه دلت نمی خواد از هیچ چیز دیگه ای بنویسی...یعنی دلتم بخواد نمی تونی بنویسی.. اصلاً نمیشه... هیچ جوره راه نداره.

حالا وقتی همه‌چیز روزگار دست به دست هم بدن ،یه اتفاقی بیفته که هم اولی باشه هم دومی یعنی افتادی تو یه دور باطل...دوری که میگه دیگه ننویس...یعنی بی خیال نوشتن...بی خیال وبلاگ نویسی... یعنی بی خیال نوشتن  خاطرات عرفانی که دو روزه ازش بی خبرم...بی خیال نوشتن از«ما سه نفر»ً.. انگار روزگارم طاقت دیدن ما سه نفر و نداره..دست به دست عزیزترین آدم زندگیم داد تا من...الان خونه نباشم...از دیروز تا امروز و فردا و...

همش گفتم روزگار ولی روزگار مثل همیشه میگه اشکال از منه ..که من نمی تونم...من نمی فهمم و.. ایندفعه حرفشو تائید می کنم...آره ایندفعه من نمی فهمم ،من نمی تونم..‌.همین نفهمی هم ما سه نفرو  ازم گرفت.

ولی آخر آخرش من از بابام که سهل ترین کار دنیاست برام... حاضرم به پای همه دنیا بیفتم تا منو ببخشه و بازم ما سه نفر باشیم ولی بازم ته تهش بگم که نمی تونم و.. قبول کنه  که نمی‌تونم.

+پدر  مادرا و پدربزرگ  مادربزرگا، با تجربه ترین آدمای زندگی هر بچه ای ان. اتفاقی تو زندگی بچه ها و نوه ها وجود نداره که تجربه نکرده باشن یا درک نکنن.همه اینو میگن.

ولی...انگار بعضی کلی گویی ها گاهی اشتباه از آب در میاد.

++معذرت میخوام از اونایی که به هر دلیلی به هر دلیلی ازم ناراحت و دلخور شدن.حلال کنید.

معذرت میخوام از دوستای خوب مجازیم که تو هر شرایطی همراهم بودن و کمکم کردن .ببخشید اگه دارم بد میرم.حلال کنید.

[ جمعه 17 فروردین 1397 ] [ 00:53 ] [ amir ]

(داداش می دونم نمیری الکی میگی، اوندفعه ام نرفتی ،خب چرا اصلا میگی از اولش؟...خوشت میاد همش التماس کنم؟)

این جمله ای بود که وقتی بهش گفتم میخوام برم مشهد گفت...خیلی جدی و بدون حتی یه لحظه معطلی!!!

معنیش این بود که دوتا راه بیشتر نداشتم،

 یا همون لحظه می گفتم: شوخی کردم داداش می خواستم اذیتت کنم و....کلا بی خیال اردو شم یا خودمو برای یه ماراتون نفسگیر آماده کنم که ...ایندفعه برعکس همیشه راه دوم و انتخاب کردم...البته راستش رو اگه بگم حرفای بابا هم بی تاثیر نبود وگرنه شاید بازم راه آسونترو انتخاب می کردم.

وقتی ام که حرفشو زد گذاشت رفت...اصلا واینساد ببینه حرفی دارم یا نه...قشنگ یعنی"ختم جلسه "

وقتی عکس العملشو به بابا گفتم گفت که دیگه کاری به کارش نداشته باشم و حرفی از اردو باهاش نزنم...منم گوش دادم ولی فرداییش که داشتم یه سری وسایل از جمله حوله رو جمع می کردم  و میذاشتم تو ساک اومد در اتاق و یه کم نگاه کرد بعد گفت: اینا رو برا چی داری جمع میکنی؟!!

منم فقط گفتم: برای اردو..

گفت: مگه کجا میخوای بری اردو؟ استخر؟

 چند ثانیه نگاش کردم ولی هرچی سعی کردم نتونستم از تو صورتش بخونم که خودشو زده به اون راه یا واقعا داره جدی می پرسه!! واسه همین گفتم: عرفان دیروز گفتم بهت، یادت نمیاد؟!

وقتی دیگه جواب نداد فهمیدم خودشو زده بود به اون راه و بعدم سریع رفت پایین ولی یه بیست دقیقه بعد دیدم صداش بدجوری میاد!! 

داشت با بابا دعوا می کرد که چرا اجازه داده من تنهایی برم مشهد...بابا هم گفت مگه من به تو اجازه نمیدم بری اردو چرا نباید به امیر اجازه بدم؟ 

گفت:نه همیشه که اجازه نمیدید، این همه نذاشتید من برم حالا یه بارم امیر نره!! 

یعنی اون یه بارو واقعا خوب اومد:))

بابا گفت اون بارایی که نذاشتم بری دلیل داشتم ، امیر و برای چی اجازه ندم؟ یه دلیل بیار تا اجازه ندم.

از این حرصم گرفته بود که صلاحیت لازم رو برای مذاکره و بحث با خودم ندیده بود!! رفته بود با بزرگترم داشت بحث می کرد...یعنی هم دلم میخواست بزنمش از این کارش هم خندم گرفته بود خدایی:)) جالبه بابا هم قشنگ پا به پاش داشت پیش می رفت:| یعنی قشنگ حس می کردم 8 سالمه و بابا و داداش بزرگم دارن درباره اردو رفتنم با هم مذاکره و تصمیم گیری می کنن...جالب بود البته، تجربه ای بود واسه خودش:))

ناراحت و عصبی گفت: کلی دلیل هست.اینهمه ناظمشون شما رو خواست مدرسه خب چرا اون محروم نشه از اردو...چرا فقط من بشم؟!!

بابا گفت: هر کدوم به اندازه اشتباهتون جریمه شدید.دیگه خودتم می دونی که ناظم امیر خیلی بارا  اشتباه کرده بود.

دیگه با یه حالت بین بغض و خشم گفت: نخیرم شما فقط امیر و دوست دارید هر کاری کنه هیچی نمیگید دعواش نمی کنید چون بزرگتره..ولی من همش باید محروم شم .چون کوچیکه مظلومم..

با اینکه از حرفاش واقعا ناراحت شده بودم ولی تیکه آخر حرفش واقعا خندم انداخت...بابا هم با خنده قربون صدقش رفت و گفت: کوچیکه مظلوم بابا بیا اینجا بشین قشنگ حرف بزنیم ببینیم....ولی عرفان  انگار بیشتر عصبی شد بلند گفت: ولم کنید اصلاْ...بعدم اومد بالا...

با اینکه در جوابِ خبر اردو رفتنم به طور ضمنی اطلاع رسانی کرده بود که قراره از راهکار التماس کمک بگیره که نذاره برم، ولی در یک حرکت غافلگیرانه با یه ترفند جدیدی که نمی دونم چی بود!!ظرف چند دقیقه  کاری کرد که شایدبا چندساعت التماسم نمی تونست بکنه. 

چون وقتی در اتاقشو بست،حتی بدون یک لحظه معطلی رفتم پایین و انصراف خودمو از اردو خیلی قاطع اعلام کردم.ولی بابا یه نگاهی کرد و گفت: امیر نگو نفهمیدی این حرفاش سر چی بود که به عقل و هوشت شک می کنم.

خب معلومه که می دونستم دردش چیه...همه مون می دونستیم ..دقیقانم چون می دونستم دردش چیه نمیخواستم برم ولی بابا چیزی گفت که بدجور قانع شدم...گفت نرفتنم مسکن خوبیه براش ولی رفتنم درمانه...پس درمان باشم نه مسکن...

خوب که فکر کردم دیدم بابا درست میگه...من بیشتر وقتا مسکن بودم براش و فک می کردم دارم کمک می کنم واسه همین دیگه تصمیم گرفتم هرقدرم که برای همه مون سخت باشه اون اردو رو برم.

بابا اون شب رفت پیش عرفان ونتیجه این بود که فرداییش ظاهراْ همه چی آروم بود ولی قشنگ حس می کردم یه جور آرامش قبل طوفانه.. که دقیقانم همون بود...تا موقع راه افتادن و کل راه تا مدرسه رو یه کلمه هم حرف نزد، نه اینکه قهر باشه.. سکوتش بیشتر شبیه کسی بودکه بغض گلوشو گرفته و می دونه اگه حرف بزنه گریه اش میگیره...ولی وقتی رسیدیم و اتوبوس سرویس و بچه ها و شلوغی و دید انگار دیگه باور کرد که جدی جدی ایندفعه دارم میرم و.....

یعنی بگم دیگه چی بین التماسا و گریه هاش نگفت خوبه؟ اگه بخوام عمق التماسشو نشون بدم فک کنم گفتم همین یه جمله از حرفاش کافی باشه که گفت:داداش دیگه هیچوقت اردو نمیرم ولی تو هم نرو...اگه مثل دفعه های قبل بود با یک چهارم اون التماسا هم  قطعاْ بر میگشتم تو ماشین خودمون ولی ایندفعه  فقط محکم بغلش کردم گفتم: داداش هر  روز زنگ می زنم حرف می زنیم...با بابا کلی بهت خوش میگذره ...بعدم با هردو خداحافظی کردم و رفتم سوار اتوبوس شدم....پشت سرمم نگاه نکردم...دیگه نمی دونم بنده خدا بابا بعدش چی کشید چون دو روز اول سفرم رو حاضر نشد باهام حرف بزنه ...البته بابا که می گفت فقط همون چند ساعت اول خیلی قاطی بوده و از فرداییش دیگه خوبه خوب بوده و فقط رفته تو فاز قهر با من...حالتی که انگار براش وجود خارجی نداشتم دیگه..یعنی بابا حرف منو که میزده،مثلا میگفته امیر الان حتماْ حرمه یا امیر الان داره فلان کار و می کنه... کاملا نشنیده میگرفته و یه حرف دیگه میزده.

از سفرمم بگم که واقعا تجربه ی نابی بود ..هرچند که بعد از این سفر یه حسرتی از تمام موقعیت های  شبیه اینی که داشتم خوردم.ولی خب همش در تلاشم که شرایط اون روزای خودم و بابا و عرفان رو درک کنم و به این فک کنم که بازم قراره از این موقعیت هاپیش بیاد..شاید خیلی بیشتر از قبل...

به غیر وقتی که گروهی جایی می رفتیم ،بقیه زمان ها رو من و علی تو حرم بودیم. چون هتل خیلی نزدیک حرم بود و راحت میشد رفت و آمد کرد. شب آخرم تصمیم گرفتیم تو حرم بمونیم ..طرفای وقت شام بود که  مسیول محترم زنگ زد و کلی خط و نشون کشید که چرا تا موقع شام هنوز برنگشتیم هتل  علی ام همون موقع  بهش گفت که ما خودمون شام یه چیزی می خوریم بعدم گفت: با اجازه تون این شب آخری هم همینجا در جوار آقا می مونیم.صبح سر صبحونه هتلیم خداحافظ...  بعدم گوشیشو خاموش کرد...ولی سی ثانیه بعد زنگ زد گوشی من .علی که می گفت جواب نده ولی من گفتم اینجوری بچه بازی و جواب دادم...نه سلام کرد نه خداحافظی.. فقط تهدید کرد که تا نیم ساعت دیگه هتل باشید.بعدم قطع کرد...منم محض پیشگیری همون موقع زنگ زدم به بابا...یه کم  از حال و هوای حرم حرف زدم  و بعدم با عرفان یه کم حرف  زدم و آخرسر به بابا اشاره وار گفتم که امشبم تو حرم هستیم ان شاالله..فقط خواستم ذهنیت داشته باشه اگه احیاناْ بهش زنگ بزنن...بابا هم گفت زیارت قبول و خداحافظی کردیم بعدم گوشیمو خاموش کردم.

با اینکه فردا صبحش قشقرق به پا شد و جناب مسیول تو هتل آبرو نذاشت برامون جلوی بچه ها و هزارتا غریبه ی دیگه و بابا هم یه کم ازم دلخور شد ولی فک می کنم واقعا ارزششو داشت...فک نکنم هیچ شبی تو زندگیم بتونه جایگزین اون شب بی نظیر و غیرقابل وصف بشه...

قبل از برگشتنم هم از بابا هم مسیول حلالیت خواستم...چون خب معلومه اگه حلال نمی کردن زیارتمون هم قبول نمیشد که به لطف آقا حلال  کردن هردوشون....

جمعه وقتی رسیدیم تهران بابا و عرفان منتظرم بودن و عرفان که منو دید همونجور اشکش می ریخت و محکم بغلم کرده بود، ولمم نمی کرد،حرفم نمیزد...هرچی می گفتم حالا یه لحظه ول کن که من با بابا هم سلام علیک کنم گوش نمیداد..آخر همونجور که چسبیده بود بهم با بابا هم روبوسی کردم..اصلا وضعی بودا:)))

وقتی رفتیم خونه تا شب دیگه عادی شد و فکر کردم تموم شد ولی موقع خواب اومد پیشم خیلی جدی گفت: داداش دیگه اردو مسافرت نرو باشه؟ دیگه نمیری؟

گفتم:داداش مگه بد گذشت بهت..تو که گفتی با بابا خوش گذشت بهت.

گفت: نه بد نبود ولی تو دیگه نرو باشه..قول میدی داداش؟

گفتم داداش بلاخره شاید بازم پیش بیاد...نمیشه قول بدم.

گفت: داداش تو که سال دیگه.دیگه  مدرسه نمیری میری دانشگاه،دیگه اردو نمیبرن که خب قول بده دیگه چی میشه؟

نمی دونم چه اصراری داشت همچین قولی بگیره...منم خیالشو راحت کردم گفتم:اتفاقا دانشگاه بیشتر از این سفر ها پیش میادممکنه بیشترم برم..

گفت:داداش چرا دیگه دوست نداری با من و بابا بیای سفر؟ چرا میخوای همش تنهایی بری؟!!!

گفتم عرفاان..من با تو و  بابا نمیام سفر؟!! اصلا تا حالا شده نیام؟!! من خیلی هم دوست دارم سه تایی باهم میریم مسافرت ولی بعضی سفرا هم ممکنه پیش بیاد که تنها برم...تو هم بزرگتر شدی واست پیش میاد..

 اینکه ایندفعه قابل دونست که مستقیم با خودم مذاکره کنه جای امیدواری داشت واقعا ولی آخرش گفت ..حالا ولش کن فعلا خیلی مونده تا بری دانشگاه...این یعنی "هنوز قبول نکردم تنهایی بری سفر،ولی  حالا هروقت خواستی بری باز دربارش مذاکره می کنیم"

+آخرین ساعت های سال96 و می گذرونیم.حتی قابل تصورم نیست عید بدون عمو کوروش..امسال شب عیدم با غم ما شریکه...پیشاپیش هم سال نو رو به همه تبریک میگم هم شهادت امام هادی(ع) رو تسلیت.ان شاالله سال نو سال بدون غم که ..غیرواقعیه ولی سال کم غصه ای داشته باشیم همگی.

++تو این وبلاگ..با پست ها و کامنت هام ممکنه کسی رو ناراحت کرده باشه.هر بدی که امسال یا سال های قبل ازم دیدید و خوندید حلال کنید همگی.

[ سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ] [ 00:35 ] [ amir ]

چند وقته سر پنجشنبه ها بدجور رو اعصاب عرفانم...یعنی بدجورا!!!

تقریبا از اواسط دی ماه دیگه پنج شنبه هام معمولا کلاس دارم و باید برم مدرسه سر همین قضیه هم بدجور برنامه پنجشنبه هامون به هم ریخته و خب بیشتر از همه هم عرفان اذیت میشه...هرچند که خداروشکر هیچ اذیتی رو بی جواب نمیذاره که خدای نکرده یه وقت عذاب وجدان نگیریم:|

هفته ی اولی که پنجشنبه رفتم مدرسه، وقتی برگشتم خونه قاطی بود! می گفت چرا بهش نگفتم صبح قراره برم مدرسه؟!! 

گفتم حالا چی شده مگه داداش چرا عصبانی هستی؟ ولی همونطور عصبی گفت: نمیگی آدم نگران میشه بیدار شه ببینه نیستی؟ چرا فقط به بابا گفتی؟!

گفتنش برام کاری نداشت ولی راستش از قصد این چیزا رو بهش نمی گم چون در هر صورت قراره ناراحت شه!! هر چی دیرتر بفهمه کمتر ناراحت میشه...از غرغرا و خواهشای احتمالیشم نجات پیدا میکنم، هرچند موقت...

البته اگه می دونستم قراره صبح که پاشه و ببینه نیستم، بابا رو سکته بده صد در صد بهش می گفتم:/ واقعا نمی  دونیم چند سالگی بلاخره قراره بفهمه نباید اون شکلی کسی رو بیدار کنه!!!

البته این در برابر سکته ای که منو داد هیچ بود واقعا!!

یه پنجشنبه صبح بابا کار داشت و باید میرفت بیرون واسه همین شبش به عرفان گفت که صبح میبرتش خونه باباجون اینا ولی عرفان  قبول نکرد..گفت: روز تعطیلمو میخوام بخوابم، منکه بچه نیستم قبلاًنم تنها موندم...

 راستم  می گفت داداشم  ...چند ماه پیش یه بار پیش اومد که تنها خونه موند.. نیم ساعت، اونم  بعد از 10 ساعت سفارش و تذکر بابا :|| ...سر همین تجربه طولانی مدتشم میخواست بابا رو مطمئن کنه که بازم می تونه تنها بمونه:) بابا هم  اولش مخالفت کرد و گفت حالا یه پنجشنبه رو به خاطر بابا کمتر بخواب و بقیه خوابت و خونه باباجون بکن ولی.... هیچ رقمه راضی نشد...البته وقتی بابا میگه "بخاطر من" اصولا  کوتاه میاد ولی هیچ موقعیتی رو برای تنها خونه موندن حاضر نیست از دست بده، که ثابت کنه بزرگ شده !! چقدرم اثبات کرد واقعاً:|||

بابا هم دیگه راضی شد چون گفت کارش زیاد طول نمیکشه و احتمالا قبل از اینکه بیدار شده برگشته خونه.

ولی...ساعت طرفای نه و نیم بود که یکی اومد سرکلاس صدام کرد که برم دفتر و  وقتی رفتم دیدم عرفانه!!! تنها!!! یعنی فقط خواست خدا بود که اونروز ناظم نباشه وگرنه همون لحظه بابا رو می کشوند مدرسه....

همینکه منو دید فقط سریع گفت: داداش نگران نشیا فقط شماره بابا رو میگی یه بار!!!! 

منکه اصلا  هنگ بودم ، هیچی نمیشنیدم...گفتم : با کی اومدی؟! ها؟ چی شده ؟!

ولی باز نگران گفت: هیچی ! هیچی داداش! فقط شماره بابا یادم نمیاد! 

یعنی از اون جواب چرندی که هی تکرارمی کرد اونقد عصبی شده بودم که دلم می خواست  داد بزنم ولی خب وسط مدرسه که نمیشد، فقط باز ازش پرسیدم تنهاست یا نه  و وقتی با سر گفت آره گفتم چند ثانیه وایسه تا بیام...بعدم رفتم سریع وسایلمو جمع کردم اومدم پایین...یعنی قشنگ میدید آماده انفجارما ولی به جای اینکه یه چیزی بگه آروم شم  ، وقتی داشتیم از حیاط رد میشدیم گفت داداش نمیخواد بیای ..من خودم میرم فقط....دیگه همون موقع از در مدرسه اومدیم بیرون و بدبختانه دیگه هیچی مانعم نبود که داد نزنم و بلندگفتم: چرت و پرت نگو عرفان!!! برای چی تنهایی اومدی بیرون !! اینجوری میخواستی یه کاری کنی بابا دوباره بذاره بری اردو ؟آره؟ اینجا اومدی چیکار؟

اینارو که گفتم نزدیک بود گریه اش بگیره..با بغض گفت: نه داداش تور روخدا...به بابا نگو...آخه ...بابا  هنوز نیومده خونه..خیلی دیر کرده..شماره شم یادم رفته ،آخرشو یادم نمیاد.

طبیعی بود که همچین حرفی رو باور نکنم...باورم نشه که شماره بابا رو یادش رفته ولی...واقعا یادش رفته بود.. چون واقعا حالش بد بود از استرس.. یعنی تا اون لحظه هم  که جلوی گریه شو گرفته بود فقط برای این بود که ماجرای دفعه قبل تکرار نشه وگرنه که تو همون دفتر مدرسه میزد زیر گریه...

منم دیگه هیچی نگفتم...هیچی ..فقط دستشو گرفتم و راه افتادیم سمت خونه ..کل راهم خدا خدا می کردم که تا قبل از رسیدن ما بابا نرسه خونه و خداروشکرم نبود.

وقتی رسیدیم خونه مستقیم رفت تلفن و آورد به زور با بغض گفت: داداش ببخشید عصبانی نباش دیگه...قول میدم یادم بمونه..یه بار میگی؟

منم فقط گوشی و گرفتم و شماره بابا رو زدم دادم دستش...با خودم گفتم منم چیزی نگم با این بغضی که میخواد با بابا حرف بزنه دیگه خودش همه چی رو  لو میده ولی  صدای بابا رو که شنید از این رو به اون رو شد...یعنی کلا ظرف چندثانیه حالش خوب شد و خیلی عادیه عادی با بابا حرف زد.

وقتی قطع کرد باز اومد سراغم دوباره گفت: داداش ببخشید...

دیگه عصبانی نبودم بیشتر ناراحت بودم...از اینکه برعکس ادعاش هنوز طاقت تنها موندن و نداشت با اینکه دیگه خیلی هم بچه نیست...البته خب تقصیری ام نداره... وابستگیش به بابا داشت کم می شد، کم کم داشت عادی میشد ولی فوت عمو همه چی رو خراب کرد...کلا دوباره برگشت به چند سال پیشش.. واسه همین بابا نباید به حرفش گوش میداد.

ازش پرسیدم بابا نگفت کی میاد؟ گفت یه ربع دیگه...منم پاشدم و شماره بابا رو یه تیکه کاغذ نوشتم دادم دستش و کیفم برداشتم و گفتم :پس من رفتم. بابا هم که الانا میاد دیگه.

بعدم اومدم بیرون ولی همون موقع نرفتم مدرسه.. دو رو بر خونه منتظر موندم تا بابا برسه و بعد رفتم.

قصد نداشتم به بابا نگم...ولی اگه یه درصدم احتمال داشت که بابا دیگه بذاره اردوی اون ماهو بره نمی خواستم به خاطر این ماجرا پشیمون شه...دلم نیومد.. چون ایندفعه کارش برعکس دفعه های قبلش شبیه شیطنت نبود..اصلا نبود.

واسه همین گفتنشو گذاشتم برای بعد از تاریخ اردوش .که خب دی ماهم بابا اجازه نداد بره اردو...البته ایندفعه عرفان هیچ تلاشی برای اینکه بتونه بره اردو نکرد چون مطمئن بود نتیجه ای نمیگیره ولی به جاش جفت پاشو کرده بود تو یه کفش که روز اردو حتماً باید یه زنگ اول رو که کلاس تشکیل میشه بره مدرسه!!

یعنی بحثشون واقعا دیدنی بود!! از این لحاظ که من همش فکر می کردم اگر کسی که  از ماجرا خبر نداشت اون بحث و میشنید واقعا چی فکر میکرد؟!!

بابا میخواست قانعش کنه نره مدرسه و به جاش بره خونه باباجون ولی عرفان  هزار تا بهونه و دلیل میورد که اون یه زنگ و بره مدرسه!! :))))

خلاصه نهایتا بابا که دید هیچ رقمه کوتاه نمیاد و موتور حاضرجوابیش بدجوری گرم شده دیگه رفت سر اصل مطلب، بلکه تموم کنه  و گفت: بابایی می دونی که قبل از ظهر نمیشه بیام دنبالت.. تو اونقد دانش آموز خوبی هستی که یه زنگ و بعدا بتونی جبران کنی ،پس، فردا میریم خونه باباجون باشه پسرم؟ بگو چشم بابا...

ولی عرفان چشم که نگفت هیچی ..گفت: خب نیایید دنبالم من خودم می تونم بیام خونه...

من فکر کردم بابا دیگه با این بحث تکراری عرفان کم کم از کوره دربره ولی خیلی آروم و معمولی، فقط محض یادآوری گفت: یعنی یادت رفت قرار گذاشتیم تا قبل از کلاس پنجم حرف تنهایی اومدنو نزنی؟!!

عرفانم با اینکه لحن بابا سرسوزنی هم عصبانی یا جدی نبود انگار یه لحظه همون فکر منو کرد و دیگه بحث نکرد ...فقط گفت: نه...یادم نرفته..خب تو مدرسه می مونم تا بیایید .

بابا گفت: نمیشه بمونی مدرسه که بابایی....یه دقیقه بیا اینجا پسرم...بیا بغل بابا..

اصولا وقتی بابا عرفان و بغل می کنه و بعد حرف میزنن همه چی خیلی راحت حل میشه ولی برعکس همیشه عرفان ایندفعه قبول نکرد وگفت: نه کار دارم...بعدم راه افتاد که بره بالا! ا... با اینکه بغضش گرفته بود و قشنگ معلوم بود دلشم میخواد بره بغل بابا ولی انگار دوست نداشت حرفی بشنوه که مبادا قانع بشه و نتونه بره مدرسه.

بابا هر چی صداش کرد واینستاد و فقط گفت: حرفام تموم شدن:| بعدم رفت...

وقتی عرفان رفت من از بابا پرسیدم که تا کی نمیخوان اجازه بدن عرفان بره؟!

بابا هم فقط یه نگاه عاقل اندر صفیحی بهم کرد که من خندم گرفت واقعاً :)گفتم بابا اسمش و که نیاوردم...فقط سوال کردم.

بابا هم گفت:یعنی توقع داشتی دو ماهم رو حرفی که زدم واینستم؟!!

یعنی واقعا اون بهترین جوابی بود که میتونستم بشنوم از بابا . برداشتم از این حرف بابا این بود که از ماه آینده دیگه این بساطارو نداریم و خب برداشت درستی هم داشتم واسه همین ...بازم نتونستم ماجرای پنج شنبه رو بگم...چون ممکن بود بابا از تصمیمش پشیمون شه.

خلاصه اون شب بابا دوباره رفت پیش عرفان و خب نتیجه شم مشخص بود!! صبحش عرفان بدون اینکه بابا دیگه حرفی بزنه لباس بیرون پوشید ،یعنی اینکه قراره برن خونه باباجون...

اواسط بهمنم مامان یه هفته اومد تهران...یکی از روزای همون هفته ام که پیش مامان بودیم روز اردوش بود...اون روز تا از در اومدم تو منو کشید تو اتاق گفت :داداش گوشیتو وردارم یه دقیقه؟ با بابا کار مهم دارم.

منم گفتم وردار و گوشی ورداشت رفت یه اتاق دیگه..طبق معمول:| ..ولی دو دقیقه نشد که ناراحت برگشت گوشیو  پس داد گفت: داداش بابا زنگ زد گوشیو بده به منا..با من کار داره.

پرسیدم چرا ناراحته ولی چیزی نگفت ..گفت هیچی.

یکساعت بعد بابا زنگ زد و عرفانم سریع دوئید تو اتاق و گوشی و جواب داد بعدم درو بست:| ولی وقتی اومد بیرون داشت بال در میورد..با ذوق از اتاق اومد بیرون و یه کاغذ و داد دست مامان گفت: مامان فردا میخوان مارو ببرن ااردو اینو امضا کنید.

خلاصه که رو ابرا بود..یه موقع که مامان حواسش نبود صداش کردم گفتم : ای زرنگ..چی گفتی بابا اجازه داد؟ چجوری گفتی؟:))))

همونطور خوشحال گفت: داداش من نگفتم که، بابا خودش گفت، یعنی من زنگ زده بودم بگم که فردا اردو دارم چیکار کنم چجوری پیش مامان نرم مدرسه ؟چی بگم؟ ولی بابا خودش می دونست اردو دارم دیگه،خودش گفت رضایت نامه رو اگه گرفتم بدم مامان امضا کنه اگرم نگرفتم فردا صبح برم بگیرم بدم مامان امضا کنه.

خلاصه اون هفته که با مامان بودیم خدایی حسابی بهش خوش گذشت..به غیر رفع تحریم اردو که خودش به تنهایی می تونست کمه کم یکی دوماه سرحال نگهش داره منم تو اون یه هفته خیلی از کلاسامو نرفتم و همش بیرون و اینور اونور بودیم، سر همینم فکر می کردم پنجشنبه هایی که بهش خوش نگذشته بود دیگه براش جبران شدن ولی وقتی مامان رفت و برگشتیم خونه شد روز از نو روزی از نو...

تا حالا شده یه صبح از خواب پاشید و وقتی مبخواید از در اتاق بیایید بیرون تو تار عنکبوت گیر کنید؟!!!!!!

می دونم سوال بیخودیه ولی یه صبحِ پنجشنبه این اتفاق برای من افتاد!!!! اینو پرسیدم که بدونم از این موجودات بازم تو دنیا پیدا میشه یا فقط یه دونه ست که اونم تو خونه ی ماست؟!!!!

وقتی خواستم از در برم بیرون قشنگ به یه صفحه چسبناک چسبیدم...یعنی سکته زدما...چون خوابالودم بودم، وقتی صورتم یهو چسبید به یه چیزی وحشت کردم ،یعنی مثه دیوونه ها فقط دستمو تکون میدادم که جدا شم از اون چیز چسبنده...خیلی راحتم جدا شدم البته... چون چیز خاصی نبود ،دقت کردم دیدم چسب پنج سانتیه:|:| :| !!! ولی وقتی نصف مغزت هنوز لود نشده سر صبحی،چسب پنج سانتی رم ممکنه  هر  چیز دیگه ای تصور کنی .یعنی کل مساحت ورودی اتاقو با چسب پوشونده بود...مطمئناْ هدفش این نبود که اینجوری منو تو اتاق نگه داره، بیشتر شبیه یه حرکت ااعتراضی به پنجشنبه مدرسه رفتن من بود واسه همین چسبارو نکندم ، فقط با قیچی وسطش رو بریدم که بابا هم از این حرکت اعتراضی با خبر شه!! یعنی خیلی مراعاتشو کردم وگرنه دلم میخواست همون لحظه برم یه لیوان آب خالی کنم رو صورتش که بفهمه اول صبحی سکته دادن  آدما چه مزه ای داره:|

وقتی برگشتم خونه صداش نمی اومد فقط بابا بود...اثری از چسبا هم نبود.. اومدم پایین بابا از چسبا پرسید که صبح سرش اذیت شدم یا نه؟

منم دیگه قشنگ فروختمش و خیلی رنگی تعریف کردم که چجوری سکته زدم ولی بابا به جای عصبانی شدن خندش گرفته بود...البته حق میدم چون واقعاً خیلی مسخره و خنده دار بود ترسیدنم ، خودمم خندم گرفته بود ولی خدا وکیلی غافلگیر شده بودم دیگه یهویی!!

بابا هم تعریف کرد که اصلا متوجه چسبا نشده بوده، بچه پررو خودش گفته: ای بابا شکار افتاده تو تورا ولی تونسته فرار کنه:| :| :)))))

 بعدم که بابا دعواش کرده و توضیح خواسته برگشته گفته: خب مگه چی شده حالا؟ اون که آخرش فرار کرد بازم:|:|

بابا هم باز ده ساعت شرایطمو براش توضیح داده ولی آخرش جریمه اشم کرد.اینکه کل پنجشنبه جمعه ظرفارو خودش تنهایی جمع کنه و بشوره...هر چند که کلا دو وعده شد چون ناهار که گذشته بود، شامشم خونه باباجون بودیم، ناهار جمعه ام بیرون بودیم...

+شرمنده بابت تاخیر.

++هفته آینده اردوی اسفنده عرفانه و من...هنوز ماجرای اون پنجشنبه رو به بابا نگفتم.هر بار یه چیزی شد که نشه بگم! اینقد که لفتش دادم دیگه می دونم شر میشه آخرش! ای کاش همون روز گفته بودم:( بدجور پشیمونم..چه فایده ولی:|

+++ماجرای  مشهدم میگم ان شاالله.

++++پیشاپیش میلاد حضرت زهرا(س) و روز مادر رو تبریک میگم به همه، به خصوص مادرا

[ پنج‌شنبه 17 اسفند 1396 ] [ 01:00 ] [ amir ]

   1      2      3      4      5      ...      32    >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211198

Online User

ابزار وبمستر