X
تبلیغات
رایتل

ما سه نفر
زندگی جدید من و بابام و داداش کوچولوم 

اسمم امیره و متولد 79 هستم.بابام کامران36 و داداش کوچولوم عرفان 6 سالشه.ما چند وقتیه که زندگی سه نفره جدیدمونو شروع کردیم.

حالا از اول

تا وقتی 12 سالم بود چهارتایی زندگی می کردیم،با مادرم.اما بعد طلاق دادگاه حضانت عرفان و داد به مادرم. مادرمم رفت شهر خودشون شیراز.اینطوری شد که از سه سالگی دیگه داداش کوچولوم پیشم نبود و فقط تلفنی با من و بابا ارتباط داشت و شاید سالی یه بار همدیگر و میدیم.تا اینکه چند وقت پیش مامانم گفت که میخواد بره اونور آب.بابام گفت هر جا میخوای بری برو ولی بدون بچه بدون عرفان.مامان قبول کرد.فکر نمی کردم قبول کنه، یه بار از من گذشته بود،فکر نمی کردم از عرفان هم بگذره.همیشه فکر میکردم عرفان براش یه جور دیگه ست.ولی اشتباه میکردم.

بابام گرم و صمیمیه ولی عصبیم هست،یعنی زود جوش میاره...بدجوری هم به تنبیه بدنی معتقده، البته نه تا وقتی مطیع و حرف گوش کن باشی.حالا تو زندگی جدیدمون یه مشکل بزرگ هست.اینکه عرفان مطیع بودن و بلد نیست.یعنی مادرم از اون آدمایی که بچه شونو لوس بار میارن و اجازه میدن هرکاری بکنه و هیچی بهش نمی گن.

حالا من موندم و یه بابای زود جوش با یه داداش کوچولوی شیطون حرف گوش نکن که دائم به هم می پرن.منم کارم شده آروم کردن بابامو ساکت کردن داداش.ماجراهایی داریم ما سه نفر...

[ دوشنبه 8 تیر 1394 ] [ 09:34 ] [ amir ]

یکشنبه صبح قرار بود من و عرفان بریم خونه مامان و باباجونم بیاد دنبال بابا که برن گچ پاشو باز کنن ولی عرفان حاضر نشد بریم، گفت حتماً میخواد ببینه گچ پای بابا رو چجوری باز میکنن ..

آخه دیشبش کلی سوال کرده بود که بفهمه چجوری گچ و‌باز می کنن؟

اولش گفت: این گچ که خیلی سفته...چطوری باز می کنن؟ با چکش می شکننش؟

بابا گفت:نه گچ و می برن...با یه وسیله ای میبرنش.

گفت با چی؟ چی می تونه گچ و ببره؟

معلوم بود بابا نمی خواد اسم اره  رو بیاره که عرفان باز بیخود استرس نگیره واسه همین گفت: با یه وسیله دیگه... یه وسیله که برای این کاره....ولی این جواب باعث شد اتفاقا ماجرا براش خیلی مبهم بشه و فرداییش هیچجوره کوتاه نیاد و گفت که حتماً باید ببینه چجوریه!

خلاصه فرداییش هرچی گفتم مامان منتظره و قراربود ما قبل از مامان خونه باشیم گوش نداد،یعنی موذی آمار دقیق از مامان گرفته بود واسه همین گفت: امیر مامان زودتر از ساعت ۱۰نمیرسه خونه ..میدونی از فرودگاه تا اینجا چقد راهه...تازه ترافیکم هست!!!!

هیچی دیگه ...خلاصه همگی به شدت قانع شدیم و رفتیم بیمارستان

بابا که داشت می رفت تو اتاق عرفانم میخواست بره ولی بابا بهش گفت: نمیشه بیای تو که آقا حواسش پرت میشه ،پیش داداش و باباجون بمون.

ولی گفت:نه نه حواسم هست...اصلا حرف نمی زنم قول میدم.

بعدم جلو تر از بابا رفت تو اتاق!!!!!

من و باباجون پشت در بودیم و صدا میشنیدیم فقط.بعد از سلام کردن دیگه صدایی نیومد ولی وقتی صدای اره بلند شد عرفان با هیجان گفت: این چیه؟ این همون وسیله هست که گچو میبره؟!

آقاهه هم گفت :آره اره ست دیگه بیا ببین..

ولی یه چند ثانیه بعد عرفان یهو گفت:نه نه یه دقیقه وایسید!!

بابا هم گفت: إعرفان این چه کاری بیا اینور ... باباجون که صداها رو شنید پاشد رفت تو ببینه چه خبره منم دیگه رفتم پشت سرش...

وقتی رفتیم تو عرفان خودشو انداخته بود رو پای بابا!!! گفت: باباجون ببینید این خطرناکه!! 

باباجون رفت جلو دست عرفان و گرفت گفت:بیا بریم بیرون بذار آقا کارشونو بکنن...بیا...

ولی عرفان دستشو کشید گفت:نه آخه ببینید..

آقاهه گفت: نه راس میگه بذار بهش نشون بدم خطر نداره...اینکه بچه ست خیلی از آدم بزرگام می ترسن ،من بهشون نشون میدم تیغه خطر نداره...بعد اره روشن رو کف دستش عقب جلو و کرد و واقعاًنم هیچی نشد!!!خیلی باحال بود واقعاً... بعد توضیح داد که تیغه درواقع نمیچرخه، لغزشیه و فقط اجسام سخت رو میبره و به پوست دست آسیب نمیرسونه...خلاصه وسیله عجیب و باحالی بود.

عرفان این صحنه رو که دید بلاخره از روی پای بابا بلند شد ولی هنوز خیالش راحت نبود انگار..گفت: شما خیلی گچ بری کردید نه ؟

وای آقاهه یهو اره رو خاموش کرد از خنده...

ما هم همه خندمون گرفته بود بابا گفت: پسرم به این کار که نمی گن گچ بری.

قیافه اش شبیه علامت سوال شده بود ولی چون آقاهه کارشو شروع کرد دیگه حرف نزد و فقط دقیق نگاه می کرد.

وقتی ;کار تموم شد و خواستیم بیاییم بیرون  بابا عصاش و برداشت که بلند شه عرفان گفت: إإ عصا دیگه برای چی؟ مگه خوب نشده؟!!!

باباجون گفت چرا پسرم خوب شده ولی چند روز طول می کشه بابا بتونه مثه قبل راه بره...

گفت یعنی چقد؟!

بابا همون موقع  گفت امیر شما دیگه برید دیرتون میشه ما تا بریم پیش دکتر طول میکشه.

ما هم دیگه با بابا خداحافظی کردیم و با باباجون رفتیم دم ماشین که وسایلمون رو برداریم ولی عرفان قیافه اش خیلی ناراحت بود.. قشنگ معلوم بود یه حرفی داره ولی نمیگه...

وقتی با بابا جونم خداحافظی کردیم و دستش و گرفتم که بریم  از جاش تکون نخورد گفت:داداش نمیشه فردا بریم؟

گفتم :چرا ؟چی شده؟

گفت:داداش صبر نکنیم که ببینیم بابا چی میشه؟

گفتم: چی چی میشه؟ بابا که دیگه خوبه!!

گفت:نه خوب نبود...الانم رفته پیش دکتر بازم.

دیگه فهمیدم دردش چیه؟... گفتم داداش بابا پاش خوبه خوب شده ولی چون زیاد تو گچ بوده چند روز نمی تونه معمولی راه بره همین... رفته پیش دکتر که دکتر قشنگ توضیح بده چند روز طول میکشه و چه کارایی باید بکنه که سریعتر خوب شه..شاید بازم دارو هم بده مثلاً ولی خوبه خوب شده،اگه نشده بود که گچو باز نمی کردن ،حالا  بیا بریم دیر میشه!! رسیدیم زنگ میزنیم.

دیگه همونجور آویزون بود قیافش ولی بلاخره راه افتاد.

خداروشکر قبل از مامان ساعت ده و نیم رسیدیم خونه تا یه کم جم و جور کنیم  و مامانم رسید...عرفانم دیگه بعد از یه کم حال و احوال شروع کرد از نزدیکترین خاطره ،یعنی باز کردن گچ پای بابا تعریف کردن و همونطور رفت عقب!! تا رسید به خود تصادف و ..همونطور عقب تر...ولی وقتی مامان از حال زن عمو و بچه ها و مامان جون اینا پرسید دیگه ساکت شد و یه کلمه ام حرف نزد،یعنی مسئولیتشو کلاً سپرد به من.منم دیگه یه کم گفتم هرچند خیلی سخت بود.

شب‌ که برای شام رفته بودیم بیرون وسط شام عرفان یهو انگار که یه چیزی رو یادش اومده باشه گفت:ههههه 

مامان پرسید:چی شده مامانی؟!

گفت: نه هیچی!!   بعدم شروع کرد تند تند خوردن و زود غذاشو تموم کرد و اومد پیشم ،گوشیمو میخواست.

گفتم برای چی میخوای؟!

یه کم صداشو آورد پایین گفت:داداش،بابا!!!

یهو دیدم راس میگه... مثلاً قرار بود رسیدیم خونه به بابا زنگ بزنیم که عرفان خیالش راحت شه  ولی  وقتی مامانو و دیدیم هر دومون برای چند ساعت قشنگ بابا رو‌ یادمون رفته بود.. دیگه گوشی رو دادم بهش و رفت زنگ زد.

وقتی برگشتیم خونه مامان سوغاتی عرفان و بهش داد...یه پازل سه بعدی کره زمین بود ولی مغناطیسی...یعنی تیکه هاش مثل آهن ربا جذب هم میشدن.. خیلی جالب و قشنگه واقعا .. عرفان واقعا هیجان زده شده بود ولی یه کم که تیکه هاش و بالا پایین کردیم یهو گفت: إ پس داداش چی؟ برای داداش چیزی نیوردین؟!!!!!!!

من گفتم:إإإ عرفان ؟!!!!!

مامان گفت:نه راس میگه امیر جان..مامان شرمندت شدم ولی کادوت باشه طلبت برای یکی دوهفته آینده...یه چیزی در نظر داشتم که...بذار نگم که سوپرایز شی...

من گفتم: نه بابا مگه هربار باید کادو بیارید حتماً!!..

عرفانم گفت: چی چی؟ بگید دیگه؟! چیه؟

مامان گفت: نخیر فضول خان...باید صبر کنید.

خلاصه کلاً همه چی خوب بود تو اون هفته..یه روزم رفتیم خونه باباجون اینا که مامان  بهشون تسلیت بگه..،زن عمو و بچه ها هم بودن.

ولی این عرفان نمی دونم کجا و با کی قرارداد امضأ کرده که بلاخره یه روزم که شده  یه ماجرایی درست کنه وقتی مامان هست...متاسفانه پیشرفتم کرده تو این زمینه

اون روز که رفته بودیم خونه باباجون اینا،خب بابا و عمو کیارش هر دو سرکار بودن.. ولی نمی دونم چرا عرفان انتظار داشت خونه باشن ،واسه همین وقتی دید نیستن بدجوری ضدحال خورد. وقتی مامان بلند شد که بریم خیلی یواش گفت زود نیست؟ 

مامانم گفت که نه مزاحمته دیگه بریم..بعدم خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ،ولی دیگه از اون لحظه عرفان قیافه اش رفت تو هم..مامان هرچی ازش می پرسید چی شده جواب نمیداد..فقط می گفت هیچی.

خلاصه رفتیم خونه و بعد از ناهار مامان گفت بریم پارک که مثلا عرفان از این حال در بیاد..من که می دونستم برای چی ناراحته ولی تو پارک بازم یواش ازش پرسیدم که چشه؟!

بازم گفت هیچی...گفتم بگو دیگه داداش..،می خوای زنگ بزنی به بابا؟! 

یه کم فک کرد بعد گفت نه نمی خوام...بعدم رفت بازی ولی نیم ساعت بعد اومد پیشم گفت داداش یه دقیقه گوشیتو میدی؟ منم دیگه نپرسیدم برای چی میخوای..سریع دادم بهش،چون فکر می کردم میخواد زنگ بزنه به بابا ولی....

مثل همیشه رفت اونورتر که مثلا یواشکی حرف بزنه ،خیلی زودم  گوشی و آورد داد ولی پشت سرش یهو گفت :من میرم بستنی بخرم زود میام..مامان گفت از کجا ؟ با هم میریم... ولی عرفان گفت نه با هم نه...من خودم میخوام برم بخرم بیارم..مهمون خودم...

مامان یه کم قربون صدقش رفت و گفت که باشه مهمون تو ولی با هم بریم دیگه مامانی.

ولی عرفان گفت نه آخه یه کم بازی کردم زوده بریم...مامان گفت: باشه دوباره بر می گردیم ...ولی عرفان گفت من خودم میخوام برم.

مامانم دید عرفان داره ناراحت میشه قبول کرد ولی گفت باشه مامانی پس با داداش برو.

عرفان اخماش رفت تو هم گفت: منکه بچه کوچولو نیستم،امسال میرم سوما مامان!! 

وای یعنی من واقعاً احمقم..با اینکه این همه اصرار و پافشاریش برای تنها رفتن برام غیرعادی بود و شک هم کرده بودم ولی وقتی دیدم مامان اجازه داد دیگه هیچی نگفتم.

وقتی داشت میرفت با ذوق گفت: پس من رفتم..ممکنه بستنی فروشی شلوغ باشه نگران نشیدا...بعدم با دو رفت.

وای یعنی وقتی اینو گفت دلم ریخت بدجور استرس گرفتم...ولی باز چیزی نگفتم فقط خدا خدا می کردم اشتباه کرده باشم..ولی...اشتباه نکرده بودم...چون یه ربع گذشت و نیومد...مامان بدجوری نگران شده بود با مامان  رفتیم بستنی فروشی دنبالش ولی نبود...

مامان که قشنگ رنگش پریده بود.خیلی ترسیده بود...ولی گفتم نگران نشید گم نمیشه،حتماً همین نزدیکیه قبلانم از این کارا کرده...ولی هی می گفت خب یعنی الان کجا بریم دنبالش؟‌

من گوشی مو درآوردم که زنگ بزنم خونه باباجون چون حدس می زدم رفته باشه اونجا..ولی وقتی گوشیمو نگاه کردم دیگه لازم نشد زنگ بزنم!!!...دیدم نرم افزار اسنپ بازه ..یه سفر از جلوی در بستنی فروشی تا خونه باباجونم ثبت شده توش!!!!!!

 روزی که خواستیم از بیمارستان بریم خونه مامان اولین بار اسنپ گرفتم..خیلی هم خوشش اومده بود و هی می گفت چقد باحاله....یعنی  فقط خدا نکنه این یه چیزی یاد بگیره!! من فقط مونده بودم رو نقشه چجوری خونه باباجون رو پیدا کرده بود اونقد سریع!! من اونروز دو ساعت طول کشید خونه مامان و پیدا کنم!!!!!!

وقتی به مامان گفتم کجا رفته خیلی تعجب کرد...خیییلی ...معلوم بود خیلی هم ناراحته از عرفان....وقتی داشتم به مامان حدسمو می گفتم که چرا رفته ، بابا زنگ زد..صداش خیلی ناراحت بود..ناراحت و یه کمم عصبانی... گفت که نیم ساعت دیگه عمو میارتش خونه.

من و مامان که داشتیم بر می گشتیم، مامان خیلی ساکت بود..اصلا حرف نمی زند،حتی وقتی صداش کردم که یه چیزی بگم!! اونجا فهمیدم که مامانم عصبانیه خیلی....خیلی وقت بود عصبانیت مامانو ندیده بودم ولی خوب یادم بود که همیشه وقتی عصبانی میشد حرف نمی زد...اصلا...با هیچ کس.

عرفان که اومد همونطور سرش پایین بود...اصلاً روش نمیشد به مامان نگاه نکنه ولی مامان رفت محکم بغلش کرد گفت: کجا رفتی یهویی مامانی..می دونی چقد ترسیدم؟!!! 

عرفان انگار خیالش راحت شد که مامان ازش ناراحت نشده یا قهر نیست باهاش گفت: ببخشید می خواستم  ناراحت نشید!!!!

بعدم دوساعت توضیح داد..یعنی در واقع چرند گفت که با بابا یه کاری داشته که باید میرفته پیشش ولی نمی خواسته بگه که میخواد بره پیش بابا که مامان ناراحت نشه !!! 

مامانم کلی براش توضیح داد که هیچوقت از همچین چیزی ناراحت نمیشه و هیچوقت نباید همچین فکری بکنه و هرچیزی خواست باید  به مامان بگه.

وقتی مامان تو آشپزخونه داشت شام درست می کرد اومد پیشم...من باهاش سرسنگین بودن  واسه همین یه کم وایساد که ببینه می پرسم چیکارداره یا نه ولی من اصلا نگاشم نکردم..

چند بار صدام کرد آروم ولی جواب ندادم..آخر گفت: داداش توروخدا!!

گفتم چیه؟

اینو گفتم ،نگران اومد پرید کنارم رو مبل گفت داداش می دونی بابا چی گفت؟!!

گفتم چی؟

گفت: گفت برگردیم خونه می خواد تکلیفمو روشن کنه 

گفتم : چه بهتر..حقته.

گفت:إإإ داداش خیلی بدجنسی..دلت میاد بابا دیگه هیچوقت با من حرف نزنه یا مثلاً اولش منو بزنه بعد دیگه حرف نزنه...یا اول منو بزنه بعد منو بندازه تو انباری بعدم دیگه حرف نزنه باهام؟!!داداش دلت میاد؟!!!...

من هیچی نگفتم ...ولی باز گفت:داداااش توروخدا..چند وقت دیگه مدرسه ها باز میشه ها..اگه بابا دیگه باهام حرف نزنه چطوری صبحا بیدارم کنه برم مدرسه؟! ها....داداش...یا دیکته چی ؟ تو که نمیگی...دادااااااااش..هی هم تکونم میداد!!

هیچی دیگه یهو قاط زدم گفتم: چته؟ خب من چیکار کنم؟ 

گفت :به بابا میگی تو برام اسنپ گرفتی؟!! توروخدا داداش میگی؟

گفتم :خیلی پرویی عرفان...به بابا دروغ بگم؟!! خجالت نمیکشی ؟ 

گفت: داداش خواهش می کنم ازت...بابا فک می کنه من دروغ گفتم که تو برام اسنپ گرفتی...دیگه باهام حرف نمیزنه ها..بعدم بغضش گرفت گفت داداش به بابا بگو دروغ نگفتم!!!

یعنی داشتم شاخ درمیوردم گفتم :عرفان دروغ نگفتی؟!!! من برات اسنپ گرفتم بری اونجا؟!!!

گفت خب اسنپ تو بود دیگه مگه نبود؟ تو گوشی تو بوددیگه...انگار که تو گرفته باشی...دروغ نمیشه که...

هنوز به نتیجه قاطعی نرسیدم که این بچه خنگه، باهوشه،موذیه و یا تمام موارد ولی هر چی که هست بعضی وقتا خیلی بد میشه..خییلی

با اینکه بابا خیلی از عرفان  عصبانی بود ولی کل ماجرا رو واقعاً موکول کرد به بعد از برگشتنمون... تا وقتی مامان بود، هروقت عرفان بهش زنگ  میزد باهاش حرف میزد واسه همین وقتی مامان رفت و برگشتیم خونه خودشو زده بود به فراموشی و امید داشت بابا هم یادش رفته باشه ولی خب...خودش بهتر میدونست بابا به این راحتیا از دروغ نمی گذره.

تو خونه بابا دوباره ماجرای اون روز  و پیش کشیدو ازم پرسید من یا مامان در جریان بودیم که داشته میرفته خونه بابا جون یا نه..منم راستشو گفتم..گفتم نه..

عرفانم شروع کرد توجیه کردن که منظورم این بود که اسنپ مال داداش بود..چون تو گوشی داداش بود اونجوری گفتم ، نمیخواستم دروغ بگم.

بابا هم گفت: ولی گفتی و منم بیشتر از این حرفی با بچه ای که دروغ میگه ندارم...بعدم رفت.

عرفان چند بار گفت: نه ببخشید.. ولی بابا اصلا گوش نداد و رفت...عرفانم زد زیر گریه...منم رفتم بغلش کنم ولی عصبانی گفت ولم کن ازت بدم میاد...بعدم رفت بالا.

آخر شبم شنیدم که بازم رفت دم اتاق بابا  ولی بابا بهش گفت بره بیرون چون حرفی نداره...واقعا دلم براش سوخته بود ولی خب خودشم توقع همچین چیزی رو داشت وقتی دروغ گفته بود.

اما خداروشکر از اتاق بابا یه راس اومد پیشم...دیگه عصبانی نبود ازم...داشت دق می کرد که بابا حاضر نمی شد باهاش حرف بزنه منم کلی دلداریش دادم و گفتم یه کم صبر کنی بابا می بخشتت..دیگه یه کم آروم گرفتولی آخر سر که داشت می رفت بخوابه گفت:داداش ای کاش بابا منو میزد..آخه بعدش زود منو بغل می کنه، حرف می زنیم.

فرداییشم کل روز بابا با  عرفان همونطوری بود ولی شب عرفان یه کاری کرد که!!!واقعا حسودیم شد به فکر و زبونی که داره...خیلی جالب بود واقعاً...عرفان نماز خوندن و خیلی دوست داره..از پارسال دیگه قشنگ نماز می خونه ولی خب گاهی میشه که یادش بره واسه همین بابا بیشتر وقتا تو هال نماز می خونه که عرفان ببینه و یادش بیاد.

اون شب من و بابا تو هال نشسته بودیم که اومد رفت پشت مبل  شروع کرد نماز خوندن و وقتی نمازش تموم شد شروع کرد دعا کردن... اونقد بلند که قشنگ شنیده بشه: 

خدایا ببخشید که چند روز پیش دشمنت شدم...خدایا منو ببخش...من خودم می دونم که دروغگو دشمن خداست ،می دونم دروغ بده گناهه نبایدهیچوقت دروغ بگم ولی اشتباه کردم دیگه ...خدایا قول میدم دیگه دشمنت نشم...قول میدم.

واای منو بابا خندمون گرفته بود ولی فقط دقیق گوش میکردیم که دیگه چی میگه

گفت: خدایا منو ببخش بعد یه کاری کن که بابامم دیگه منو ببخشه قول منو قبول کنه ..مثه اوندفعه که امیر و بخشیدی بعد بابا هم دیگه امیر و بخشید باهاش دوست شد.

اینارو که گفت بابا دیگه نزدیک بود بلند بخنده...برعکس من که نیشم بسته شد...یعنی داشت به صورت ضمنی می گفت " امیرم با اون سن و قدش این غلطو کردولی بلاخره بخشیدیش ، من که دیگه 8 سالمه با من زودتر دوست شو". 

خلاصه آخرسرم جا نمازشو جمع کرد و داشت می رفت بالا که بابا بهش گفت قبول باشه...عرفانم گفت قبول حق و رفت بالا...بعدم دیگه بابا رفت پیشش.

+سوره غم میرسد، آیات مریم میرسد

عطر سیب و بوی اسپند محرم میرسد

دست خود را روی سینه میگذارم با ادب

آه، دارد مادری با قامت خم میرسد... 

بازم یه محرم دیگه رسید...عمو..اولین محرمه که نیستی....می دونم خیلی دیگه از این اولین های بدون تو مونده ولی....جات خیلی خالیه.

++فردا اول مهرِ...امیدوارم سالی پر از موفقیت باشه برا همه محصلا و معلما و بقیه...

+++عزاداریاتون قبول باشه..تو این شبا التماس دعا دارم از همه.

++++منم معذرت میخوام ولی قبلاً هم گفتم که نظرات بدون اسم رو تائید نمیکنم.

+++++ببخشید که طولانی نوشتم.

[ جمعه 31 شهریور 1396 ] [ 21:00 ] [ amir ]

خیلی دیره...شرمنده...ولی عید همگی با تاخیر مبارک باشه.


+امروز با باباجون اینا رفته بودیم جشن...مولودی خوان گفت امروز باید از امام علی (ع) و پیامبر(ص) عیدی بخواید،بخواید که دست خالی نمیذارن امروز هیچکس رو...نمی دونم چرا ،ولی همون لحظه هواسم رفت به عرفان ...چشماشو محکم بسته بود....وقتی اومدیم خونه مامان زنگ ..گفت فردا صبح تهرانه.

++فردا بابا گچ پاشو باز می کنه ان شاالله

+++عرفان اونقد سر اومدن مامان و خوب شدن بابا خوشحاله و ذوق داره که نمیشه نوشتش:))) مولودی خوان راس می گفت...خداروشکر. ان شاالله بقیه هم عیدیاشونو گرفته باشن امروز:))))

[ شنبه 18 شهریور 1396 ] [ 23:22 ] [ amir ]

این روزا کارم شده خوندن پست های اول وبلاگم... می خواستم با جزئیات بیشتری یادم بیاد روزای اولی رو که عرفان اومده بود پیشمون...یادم بیاد که چجوری بود با بابا،با بقیه...غصه هاش گریه هاش،بغضاش..همه رو یادم بیاد تا شاید بتونم یه کم به خودم حق بدم که اون دعا ها رو کردم اون روزا ،اما...هرچی بیشتر می خونم بیشتر می فهمم که زمان خودش همه چی رو خیلی خوب حل کرد و لازم نبود شب و روز دعا کنم که عرفان مامان و یادم یادش...واقعا چه دعای احمقانه ای...یکی از خواننده ها اون روزا گفت:چه دعای بیرحمانه ای...راس می گفت...این درست تره.

واقعانم راس میگن که حواستون باشه چه دعایی می کنید..چون این روزا من همش دارم میگم..غلط کردم..همین!!

اوایل هفته پیش بود که مامان گفت یکشنبه یعنی امروز میاد و مثل پارسال خواست ما بریم شیراز ولی عرفان...هیچی نگفت...نه خوشحال شد نه ناراحت..بعد از اینکه حرفم با مامان تموم شد هم مثل دفعه های پیش نیومد پیشم تا با ذوق از اومدن مامان بگه...از همین کاراش فهمیدم ایندفعه یه چیزیش هست ولی فک نمی کردم دیگه تا این حد...

وقتی رفت پایین پیش بابا،منتظر بودم شروع کنه تعریف کردم ولی هیچی نگفت.. حتی یه کلمه...اونقد ساکت بود که آخرش بابا خودش ازش پرسید:خب چه خبرا آقا عرفان؟!!

ولی عرفان گفت هیچی!!! واقعا فقط گفت هیچی...بابا هم دیگه هیچی نگفت..ولی بعدش که عرفان نبودخودم به بابا گفتم و بابا هم گفت که سر شام بازم حرفشو پیش می کشه.

سر شام بابا پرسید: گفتی چند شنبه؟  منم گفتم:یکشنبه.

بابا گفت: پس برای دوشنبه بلیط بگیرم خوبه دیگه نه؟

منم گفتم آره دیگه دوشنبه خوبه.

وقتی گفتم یکشنبه عرفان با اخم بهم نگاه کرد و چند ثانیه بعد گفت: بلیط کجا؟

بابا گفت: بلیط شیراز.

عرفان گفت:ایندفعه نمی تونیم بریم...شما پاتون اینجوریه مسافرت ضرر داره.

تمام مدتم به من بد نگاه می کرد...بابا گفت:برای تو و داداش بلیط می گیرم باهم برید..منم میرم خونه باباجون تا شما برگردید...خوبه بابایی؟!

وااای یعنی قیافه اش یهو به هم ریخت قشنگ بغضش گرفت گفت..نه..آخه نمیشه که..

بابا گفت چرا نمیشه..مثل پارسال میرید پیش مامان بعدم..

اما دیگه گوش نمیداد یهو پاشد عصبانی اومد دو سه تا محکم زد به بازوم گفت: بدجنس.،امیر بدجنس..واقعا خیلی بدجنسی..

من واقعا کف کرده بودم نمی فهمیدم چرا اینجوری می کنه؟ گفتم چته عرفان؟!

بابا هم مونده بود از کارش گفت: عرفااان..چی کار می کنی؟

ولی اصلاً محل نکرد همونجور داشت می رفت بالا... بابا بازم صداش کرد گفت: مگه دارم با شما حرف نمی زنم..کجا؟!

ولی  گوش نداد رفت بالا و‌چند ثانیه بعد در اتاق و با تمام قدرت کوبید.

منکه مثل همیشه گیج می زدم ولی بابا حدس زده بود چون قضیه اومدن مامان و به بابا گفتم اینجوری کرد که واقعانم درست بود حدسش...نمی دونم چرا فک کرده بود اگه خودش به بابا نگه منم نمی گم،بابا نمیفهمه و اینجوری شیرازم نمیریم!!!!واسه همینم ازم عصبانی بود!!

بابا اون روز خیلی باهاش حرف زد،به بابا گفته بود تنهایی نمی تونیم بریم و تازه شما پاتون اینجوریه نمیشه ما بریم تفریح کنیم باید پیش شما باشیم.. ولی بابا بلاخره قانعش کرده بود که می تونیم و لازمه که بریم و تفریح کنیم ولی....

فرداییش تو اتاق داشتم درس می خوندم که اومد و از قفسه کتاب آموزش آفیس و ورداشت گفت: داداش اینو میدی بخونم؟

گفتم این به دردت نمی خوره تو مدرسه که دارن بهت یاد میدن کتابای خودتو بخونی بهتر یاد میگیری این سخته ولی گفت: نه سخت نیست..ببرم؟ 

گفتم باشه و خلاصه برد و یه نیم ساعت بعد با سر پایین اومد گفت:داداش ببخشید...گفتم چیه؟! گفت:داداش ببخشید حواسم نبود...ببخشید...بعدم آروم لای کتاب و باز کرد،دیدم چند صفحه پاره شده ولی قشنگ انگار با قیچی بریده باشن..صافه صاف!!!!

عصبانی ازش گرفتم گفتم چیکار کردی کتابو؟ها؟

گفت: داداش داشتم کاغذ و می بریدم حواسم نبود کتاب زیرشه..می چسبونم.

قشنگ معلوم بود داره چرند میگه واسه همین صدام یه کم رفت بالا گفتم وسط کتاب خوندن کاغذ می بریدی؟...داشتی چیکار می کردی؟

گفت:خب گفتم ببخشید که،چرا داد میزنی؟ میدم بابا بچسبونه مثه اولش میشه.

کتاب و ازش گرفتم گفتم نمی خواد خودم درست می کنم...آخرین بارتم بود به کتابای من دست زدیا فهمیدی؟

گفت چرا؟ خب اتفاقه دیگه میفته...تازه من دست نزدم که خودت دادی...میدم بابا بچسبونه...بعدم سریع کتاب و ورداشت رفت پایین...

چند دقیقه  بعد وقتی بابا صدام کرد که برم کتابو بگیرم ازم ناراحت بود ..نمی دونم عرفان چی گفته بود ...فقط می دونم اونقد ازم گلایه کرده بود که بابا فکر می کرد دیگه نزدیک بوده بزنمش...ولی اصلاً چیزی نشده بود...البته می دونم یه کتاب واقعا ارزش اینو نداشت که بخوام عصبانی بشم...ولی...ولی تازه این اولش بود..

شبش موقع خواب با یه لیوان شیر قرمز اومد اتاقم!!!!!!!!!!!!

گفت بیا بخور!! گفتم چیه این؟  گفت: شیره...پرسپولیسیش کردم بخوریش!!!

یعنی من واقعا شاخام داشت میزد بیرون...بعد از ماجرای خونه باباجون قاعدتاً حداقل تا یه ماه نباید سمت این کارا می رفت و قشنگ تابلو بود زده به سرش ولی منه خنگ باز نفهمیدم...

گفتم عرفان مسخره بازی در نیار برو بیرون.

با اخم لیوانو گرفت طرفم گفت: می گم بخور!!! 

بازم خیلی خودمو کنترل کردم که از کوره در نرم و گفتم: منم گفتم برو بیرون..برو تا نبردم نشون بابا ندادم اینو...

ولی گفت تا نخوری نمی رم بیرون.

منم بلند شدم که برم سراغ بابا..ولی دستمو چسبید گفت تا نخوری نمیذارم بری بیرون...

دستشو از دستم کشیدم و باز راه افتادم...به خاطر ماجرای صبح واقعا اصلا نمی خواستم باهاش درگیر شم ولی بازم دنبالم اومد منم بازوشو گرفتم از خودم جداش کردم گفتم ول کن دیگه...ولی یهو...کل لیوان و پاشید روم...یعنی قشنگ جفتمون چند ثانیه میخکوب شدیم ولی بعد ، دیگه جوش آوردم..یکی زدم به بازوش داد زدم چه غلطی داری می کنی؟!!..خدایی هم  محکم نزدم ولی اشکش در اومد گفت:تقصیر خودت بود خودت تکونم دادی ریخت!! 

بابا هم هی صدامون میزد که یعنی الان با این پام باید پاشم بیام بالا ؟ 

منم اونقد عصبانی بودم که دلم میخواست یه دل سیر بزنمش ولی فقط از سر راه هلش دادم کنار و افتاد زمین و گریه اش بلند تر شد بعدم پاشد دویید رفت پایین...منم اولش خواستم برم اتاقم ولی بعد پشیمون شدم و دنبالش رفتم پایین اما..از همون  وسط پله صداشو شنیدم که گفت: الان میخواید منو با اون تنهایی بفرستید شیراز؟! که همش منو بزنه؟سرم داد بزنه؟خوبه تو هواپیما عصبانی شه هلم بده از پنجره پرت شم بیرون؟آره؟

وقتی اینو گفت همونجا رو پله نشستم و گوش دادم...بابا هرچی می پرسید چی شده فقط یه جواب میداد:من با امیر نمیرم شیراز...یا شما هم بیایید یا منم نمیرم.

اونجا دیگه تازه فهمیدم دیوونه بازیاش برا چی بوده..می خواست ثابت کنه من لیاقت ندارم ببرمش شیراز و همینو بهونه نرفتنمون کنه.

بابا هم چندبار صدام کرد ولی من دیگه اصلا  نتونستم برم پایین...یه حال مزخرفی داشتم ...،اصلاًنم روم نمیشد برم....دیگه نرفتم پایین رفتم دوش گرفتم و بعدم رفتم تو اتاق ولی چند دقیقه بعد یکی در زد...فک کردم عرفانِ چون بابا به خاطر پاش فعلا بالا نمیاد ولی بابا بود...

گفت نیومدی پایین؟!!!

دیگه ده برابر بیشتر آب شدم از خجالت...یه بغض لعنتی هم گلومو گرفته بود اصلاً نمی تونستم حرف بزنم فقط یه ببخشید گفتم به زور .

وقتی بابا شروع کرد بگه که عرفان چرا اینجوری شده ...گفتم خودم حرفاشو شنیدم و دیگه...گریه ام گرفت طبق معمول :|

ولی دیگه از همه چی گفتم ،از فکرام از دعاهای مسخرم ،ازهمه چی و... دیگه خالی شدم ..بابا گفت فکرام الکی و اشتباهه....ولی....من بازم روزی صدبار میگم که مثل چی پشیمونم از دعا های اون روزام...خلاصه خیلی حرف زدیم و آخرم بابا گفت که این روزا اگر بازم کاری کرد بیشتر مدارا کنم باهاش.

فردا صبحش سر صبحونه نیومد...فقط اومد یه لیوان شیر سر کشید و رفت بالا..وقتی رفتم اتاقم دیدم وسط اتاق نشسته و خیلی خونسرد داره صفحه های یکی از کتابامو پاره می کنه..فقط چند ثانیه نگاش کردم و بعدم رفتم دوتا دیگه کتاب از قفسه ورداشتم گذاشتم بغل دستش گفتم پاره کن داداش...اینارم پاره کن بعدش...بعدم از اتاق اومدم بیرون...وقتی در و بستم چند ثانیه بعد شنیدم که زد زیر گریه...بعدشم خودم...

+بابا آخرش قبول کرد که نریم شیراز ...،گفت عرفان به خاطر فوت عمو و بعدشم تصادف اینجوری می کنه و ایندفعه نریم بهتره...ولی من فک می کنم اینا همش بهونه ست...اگه عمو هم زنده بود و بابا هم پاش خوب بود بازم چون دیگه می دونست بابا قرار نیست با ما شیراز بمونه همین بازیا رو در میاورد.

++بابا حرفمو قبول نداره ولی من حس می کنم عرفان هر سال بیشتر داره شبیه اون وقتای من میشه...چقد بده اگه بشه:(

+++الان حالش خوبه خوبه...یعنی از وقتی فهمید قرار نیست دیگه بریم شیراز حالش خوب شد ولی من حالم بده.

[ دوشنبه 13 شهریور 1396 ] [ 01:32 ] [ amir ]

شنبه بعد از یک هفته بلاخره برگشتیم خونه...از وقتی بابا پاش شکست و رفتیم دنبالش و بعدم رفتیم خونه باباجون ،دیگه نذاشتن بریم خونه و گفتن که هفته اول رو باید خونشون بمونیم.

اون روز وقتی رسیدیم بیمارستان بابا جون کلی با عرفان حرف زد که دیگه گریه نکنه و صورتشو شست که معلوم نشه گریه کرده ولی تا بابا رو دید زد زیر گریه...اونم چه گریه ای،دوبرابر قبل...

خلاصه به جای اینکه با رفتنمون به بابا روحیه بدیم،بنده خدا بابا از همون بیمارستان و کل راه تا خونه باباجون،بغلش کرد و دلداریش داد که: چیزی نیست و اصلاً درد نداره و زود خوب میشه و..،تا بلاخره یه کم گریه اش کم شد،ولی توخونه ازکنار بابا جم نمی خورد،چسبیده بود به بابا و همونطور با بغض اشکش می ریخت...اونموقع تازه فهمیدم که واقعا چقد حالش بده از این اتفاق و هرکاری کرده و می کنه دست خودش نیست.

دیگه بابا و باباجون اونقد باهاش شوخی کردن و حرف زدن که یه کم عادی شد ولی بعد شروع کرد از تصادف پرسیدن که: ماشین زد بهتون پاتون خیلی درد گرفت؟ صدای شکستن پاتون و شنیدید؟ خون هم اومد؟ وقتی ام که بابا جوابشو میداد بازم بغضش می شکست و گریه می کرد، واسه همین بابا دیگه جواب نداد و حرف و عوض کرد ولی بعد شروع کرد هر ده دقیقه یه بار می پرسید: بابا پاتون خیلی درد می کنه؟ بابا هم می گفت: نه پسرم خوبم...ولی دیگه اونقد هی تند تند می پرسید که بابا بهش گفت هر وقت پام درد گرفت میگم بری برای بابا داروهامو بیاری بخورم باشه ؟!

عرفانم گفت باشه ولی این حرف بابا فقط سوال عرفان رو به :بابا دارو بیارم بخورید؟تغییر...و بازه زمانی پرسیدنش رو از ده دقیقه به بیست الی سی دقیقه افزایش داد.،همین!!!

از رفتار بابا هم مطمئن بودم که فهمیده دعوامون شده و به قول عرفان با هم دوست نیستیم ولی به رومون نیورد! فک کنم از باباجون پرسیده بود و همه چیز و می دونست واسه همین وقتی دیدم عرفان دیگه تقریبا حالش سرجاش اومده گفتم برم باهاش آشتی کنم که بابا کلا مجبور نشه اصلا به رومون بیاره و خودم حلش کنم  اما با اینکه تقریبا مطمئن بودم که  وقتی  صداش کنم جوابمو نمیده و بابا بلاخره مجبور می شه وارد ماجرا بشه، وقتی رفتم پیشش گفتم: عرفان یه دقیقه بیا داداش کارت دارم!! ...یه لحظه بهم نگاه کرد و بعد سریع پاشد اومد!!!

یعنی من هم داشتم شاخ در میوردم هم خوشحال شده بودم واسه همین سریع دنبالش رفتم بالا ولی تا اومدم حرف بزنم مستقیم رفت تو دستشویی!!!!!!! الکیا :|| قشنگ پنج دقیقه ام اون تو بود و وقتی اومد بیرون با دو رفت پایین:|

یعنی خیلی موذی و کلکه ،مثلاً می خواست بابا نفهمه که قهریم باهم،منم دیگه بی خیالش شدم و گفتم بذارم فردا ولی فرداییش به جای اینکه بهتر شه بدتر شد،یعنی دیگه طاقت نیورد ادا دربیاره .

ایندفعه که رفتم پیشش دستشو گرفتم گفتم: داداش یه دقیقه بیا.. ولی یهو قاطی کرد دستشو محکم کشید گفت:إإإولم کن...

واای اونقد محکم کشید که دستش در رفت کوبیده شد تو سینه ی بابا:)))

بابا هم بنده خدا شوکه شد ترسید یهو گفت: عرفاان یواش...چیه؟!!

عرفانم هول کرد و بغضش گرفت گفت: چی شد بابا؟ ببخشید ببخشید بابا...بعدم عصبانی بهم گفت: همش تقصیر تو بوداااا.

بعدم باز بابا رو محکم بغل کرده بود و هی معذرت خواهی میکرد...یعنی عین خرس کوالا به بابا چسبیده بود و ول نمی کرد. بابا هرچی میگفت عیب نداره و چیزی نشد و ولم کن ببینیم چی شده ...اصلاً گوش نمیکرد.فقط می گفت ببخشید ،قشنگ معلوم بود که میخواد طفره بره،منم دیدم دیگه فایده نداره، رفتم.

ولی عصر که از بهشت زهرا برگشتیم ،یه لحظه که عرفان پیش بابا نبود،بابا فقط بهم گفت:برو از دلش در بیار...دیگه فهمیدم باهم حرف زدن و عرفانم حتماً همه چیز و گفته،منم دیگه فقط گفتم چشم و رفتم پیداش کردم.دیگه مقاومت نکرد که فرار کنه فقط همونجوری وایساد...

منم بهش گفتم که اون روز چرا اونجوری شدم و تو اون لحظه چه فکرای وحشتناکی اومده بود تو سرم و بعدم فقط عذرخواهی کردم ازش اما...دلش پر بود، واقعا پر...اونقد که بعد از حرفام گریه اش گرفت .با اینکه بابا باهاش حرف زده بود ولی بازم کارم براش قابل درک نبود.

می گفت کاری نکرده بود که میخواستم بزنمش ...، می گفت منم ناراحت بودم نگران بابا بودم ولی میخواستم بغلت کنم آروم شی نه اینکه بزنمت ،سرت داد بزنم....اینارو بابا بهش گفته بود که کارم توجیه بشه ولی معلوم بود قانع نشده...می خواستم بازم توضیح بدم واسش و از خودم دفاع کنم، ولی دیگه بی خیال شدم چون فک کنم فهمیده بود چی میگم ولی  اونقد منو بزرگ فرض  کرده بود که توقع نداشته ازم.

ولی خداروشکر وقتی حرفاشو زد و گریه هاشو کرد انگار خالی شد و حالش سر جاش اومد و دیگه بغلم کرد ،ولی بازم حالش از حال بابا بد بود.دیگه کلی دلداریش دادم ..گفتم زود خوب میشه، گفتم تو اینقد همش غصه می خوری گریه می کنی می دونی بابا چقد ناراحت میشه؟!مگه نمی گفتی میخواستی بابا رو خوشحال کنی خب اینجوری همش ناراحت میشه که...

خلاصه اونقد گفتم که بلاخره گفت دردش چیه...

گفت: آخه داداش اگه یه وقتی پای بابا رو قطع کنن چی؟!اونوقت چی میشه؟!!!!!!

گفتم :کی گفته اینو؟ یعنی چی قطع کنن؟فقط شیکسته،یه ماه تو گچ بمونه جوش میخوره خوب میشه.

گفت:اگه نشه چی؟بعد بگن دیگه باید قطع کنیم؟!

دیگه نپرسیدم کی گفته و از کجا شنیدی.. گفتم: عرفان بازم توی فیلم دیدی؟ اون ربطی نداره ،یه مریضی دیگه ست که بعضی وقتا مجبور میشن قطع کنن،تازه بعضی وقتا.ولی بابا فقط پاش شکسته..استخونش که جوش بخوره دوباره پاش مثل اولش میشه...

گفت:یعنی هیچ وقته هیچ وقت دکتر نمی گه؟ گفتم نه هیچوقت نمی گه!باز گفت یعنی ی ذره هم ممکن نیستکه مثلاً یهو بگه خوب نمیشه،دیگه مجبوریم قطع کنیم؟!

یه لحظه خندم گرفت با خودم فک کردم دیالوگ فیلمم چه خوب یادشه:))گفتم خیالت راحت داداش هیچوقت نمی گه،اصلا امکان نداره که بگه! مطمئن باش.

اینو که گفتما،  با خنده اشکاشو پاک کردو از همون لحظه دیگه حالش خوبه خوب شد انگار دیگه خیالش راحت شد..ولی بعدش خیلی دلم براش سوخت و عذاب وجدان گرفتم چون کل اون دو روز رو بااین فکر بیخود خودشو عذاب داده بود الکی .

خلاصه حالش خوب شد ولی بازم چشم از بابا بر نمیداشت،حتی دو روز اول هفته حاضر نشد بره کلاس، هر چی بابا جون مامان جون گفتن که مراقب بابات هستیم و خیالت راحت باشه ،راضی نشد.می گفت نه من خودم هستم،شما خسته میشید....،تازه میدیدم که هی دم گوش بابا پچ پچ می کرد که بریم خونه خودمون ،اینجوری می خواست دیگه کلا نره کلاس که فقط پیش بابا باشه ولی بابا قبول نکرد و بلاخره مجبور شد بره اما خب یه جور دیگه سعی کرد هواسش به بابا باشه که آخرش...

یه روز موقع ناهار وقتی رفتیم سر میز دیدم لیوان ها از قبل پر دوغِ و مامان جونم شروع کرد کلی از عرفان تعریف و تشکر کردکه:پسرم امروز زحمت کشیده برای همه دوغ ریخته و همگی هم ازش تشکر کردن ولی یه کم بعد وقتی بابا از لیوان دوغش خورد یهو قیافه اش یه جوری شد گفت:این چه دوغیه؟!

مامان جونم گفت: دوغی که همیشه میگیریم.. مزه اش فرق داره؟ بعدم یه قلپ خورد..بقیه ام سر همین تست کردن و گفتن مزه همیشگی رو میده ولی وقتی من چشیدم..،وااای یعنی بدون اینکه حتی یه لحظه شک کنم یهو داد زدم: عرفااان..دیگه مسخره شو در آوردیا...بعدم پاشدم از آشپزخونه برم بیرون که عرفان یهو خیلی هول کرد گفت: ببخشید داداش.... بعدم دستمو چسبید و خواست دنبالم بیاد و جلومو بگیره ولی بابا یهو سرش داد زد گفت: بشین سر جات ببینم.

منم دیگه رفتم بیرون تو هال...واقعا عصبانی بودم ازش،ورداشته بود تو شیر یه تن نمک ریخته بود!!!!یعنی جداً حالم داشت بد میشد طعمش خیییلی مزخرف بود.

صدای بابا رو می شنیدم که داشت ازش توضیح می خواست ولی جواباشو نمیشنیدم چون حتماً یا گریه اش گرفته بود یا آروم جواب میداد...

یه چند دقیقه بعد عمو کیارش اومد دنبالم گفت: این بچه بازیا چیه؟ واسه چی عین بچه ها قهر کردی حالا چی شده مگه شلوغش کردی؟

گفتم عمو آخه بار اولش نیسکه مسخره شو درآورده دیگه...روانی یه تن نمک ریخته تو شیر گذاشته سر سفره..،

گفت خب حالا چی شد؟فشار خون گرفتی؟ 

گفتم عمو شما خودتون یه قلپ بخورید بعد اینو بگید.

گفت لیوانامون عوض خوبه..کیارش نیستم تا تهشو نخورم...الان حله؟...منت میذاری پاشی بیای یا با پس گردنی ببرمت؟!

گفتم چشم میام ولی همین کارارو کردین اینجوری میکنه دیگه...بگید خودش معجون مزخرفشو بخوره تا حالش جا بیاد بچه پررو .

گفت:نترس بابات قراره حالشو سر جاش بیاره‌.تو پاشو بیا تابیشتر عصبانی نشه ازش.گناه داره امیر...عمو اینجوری گفت دیگه پاشدم رفتم ..یه ببخشیدم گفتم چون خیلی ضایع یهو قاطی کردم رفتم...همه ساکت داشتن غذا میخوردن بابا هم خیلی عصبانی بود،ولی عرفان آروم گریه میکرد و هی دماغشو بالا میکشید.وقتی نشستم سر میز دوباره گفت: داداش ببخشید آخه...

ولی بابا نذاشت بگه ،گفت: مگه همین الان نگفتم تا بعد از ناهار حق نداری حرف بزنی؟! 

باباجون گفت:عیب نداره حالا شمام عصبانی نشو.بعدم به عرفان گفت:اول غذاتو بخور پسرم بعداً به داداش بگو ببخشید.

عرفانم واقعا بغض نمی ذاشت حرف بزنه و به زور گفت: سیر شدم می خوام برم.

بابا هم عصبانی گفت:بلند شو برو..

وقتی عرفان رفت بیرون باباجون مامان جون شروع کردن بابا رو دعوا کردن که اتفاقی نیوفتاده بود که اینقد شلوغش کرد! بابا هم گفت که خودشونم می دونن که بار اولش نبوده و دیگه شورشو درآورده .

بابا اینارو گفت اما من مطمئن بودم که به خاطر اون حرکت من  از عرفان عصبانی شد،مامان جون اینام مستقیم به من چیزی نگفتن ولی خب فک کنم اون دعوا ها برای منم بود،شایدم کلا با من بودن!!

ولی خب بعضی چیزا نقطه ضعف آدمه دیگه...کلاً رو این حرکتش حساس شدم که با هر بهونه ای میخواد وقت و بی وقت شیر به خوردم بده.

بعد از ناهار که بابا رفت سراغش بابا جون برام گفت عرفان چرا اونجوری کرده...

از وقتی بابا پاش شکست عرفان دائم برای بابا شیر میاورد بخوره! که استخوناش زودتر جوش بخوره:) 

ولی وقتی دید بابا دیگه نمی خوره و میگه بسه ...هربار که می خواست قرص بیاره برای بابا به جای آب، شیر میاورد....

خلاصه بابا هم خیلی براش توضیح داده بود که شیر دارو نیست و اگه زیاد بخوره پاش زودتر جوش نمی خوره و به اندازه شیر میخوره ....

ولی ...بازم اونروز چون لیوان سوم شیری که عرفان آورده بود و نخورده بود هرجور شده میخواسته اون یه لیوان و به خورد بابا بده:|

حالا چرا با من اونکارو کرده بود؟

:آخه امیر خیلی شیر کم میخوره استخوناش ضعیفه بعد ممکنه اونم یه جاییش بشکنه میخواستم شیر مزه دوغ بده که دوست داشته باشه ، بخوره.

نمی دونم‌چرا فک کرده بوداگه تو شیر نمک بریزه مزه دوغ میگیره؟؟!!!

هرچند نیتش بد نبودولی خب چون بار اولش نبود بابا تنبیهش کرد. دو شب بدون بازی فکری گروهی و کتابخونیِ قبل از خواب،خوابید.

[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ 02:00 ] [ amir ]

   1      2      3      4      5      ...      28    >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 150700

Online User

ابزار وبمستر